روزهایم در نهایت بیاتفاقی اند. خودم را از خبرها دور کردهام. دیگر سایتها را نمیخوانم. تلویزیون نگاه نمیکنم. اعصابش را ندارم. میدانید؟ خبرها امّا، مخصوصاً اگر بد باشند، خودشان را هر طور شده به من میرسانند. خبرهای بد پشتکار عجیبی برای رساندن خودشان به آدمهایی که دیگر خبر نمیخوانند، دارند. اینجا همه از من میپرسند آیا آمریکا و اسرائیل میخواهند به ایران حمله کنند؟ و این که نظر من چیست؟ چون که لابد من فارغالتحصیل مطالعات استراتژیک در امور خاورمیانه از دانشگاه ییل هستم. من چه میدانم؟ بروید سی ان ان بینید. بی بی سی ببینید. روزنامههای کوفتیتان را بخوانید. بروید اصلاً از یک آمریکایی بپرسید. یا از یک اسرائیلی. ما که نمیخواهیم حمله کنیم. آنها میخواهند. آنها میگویند. من از صحبت راجع به نفت، دیکتاتور، ایران، جمبش – همین جوری که نوشتم درست است، قذافی و این چیزها خستهام. از من راجع به چیزهای دیگر بپرسید. چیزهای سطحی. سبک. خوب. چرا هیچ کس از من راجع به شیث و نصرتی نپرسید؟ آن هم خبرش به سی ان ان و یاهو و این ها رسیده بود. چرا هیچ کس نظرم را نپرسید. من حرفها داشتم راجع به این موضوع. میتوانستم ساعتها حرف بزنم و جک بگویم و بخندم و اختلاس را فراموش کنم. از آکادمی گوگوش بپرسید مثلاً. از شرکت کنندۀ مورد علاقهام بپرسید، که شهرزاد است، که متاسفانه صدایش زیاد خوب نیست، ولی برای ماندن در آکادمی به رای شما احتیاج دارد و شمارهاش ۰۰۴۴۱۳۱۵۱۰۱۶۲۲ است. از این چیزها بپرسید. چیزهای سطحی. سبک. خوب.
این روزها کون نشستن روی صندلی را ندارم. البته کون در اینجا بیشتر یک مفهوم غیر فیزیکی است که باید به حال و حوصله تاویل شود. فیزیکیاش را، حالا گفتن ندارد، ولی دارم. ترجیحم البته به افقی بودن است. ولی اگر نشد ترجیح میدهم بایستم یا راه بروم. صندلی انگار که کونم را پس میزند. میگوید بلند شو، برو. کجا بروم؟ کونم منطقی است. من طرف کونم را میگیرم. صندلی نمیفهمد. کجا بروم؟ برو خودت را لا به لای آدمها، لا به لای صحبتهایشان فرو کن. مگر بقیه چه کار میکنند؟ همه دارند خودشان را فرو میکنند لا به لای این و آن. حرفهایشان را فرو میکنند لا به لای حرفهای بقیه. زندگیهایشان را فرو میکنند لا به لای زندگیهای بقیه. تا کی از صبح تا شب پشت کامپیوتر، پشت لپتاپ؟ تا کجا؟ لئون گفت و گوی صندلی و کونم را قطع میکند. لئون استادم است. میگوید میتینگ. لئون عاشق جلسه است. جلسه با من. چون مثل بز سرم را پائین میاندازم و هر چه گفت میگویم بله. من خودم هم اگر یکی بود که هر چه میگفتم سرش را مثل بز میانداخت پائین و میگفت باشه، هر روز باهاش جلسه میگذاشتم. آدم اصلاً ارضاء میشود. میدانید؟ هر چند این جلسهها هیچ وقت به هیچ نتیجهای نرسیده، اما لئون همچنان مؤمنانه جلسه میگذارد و حرف میزند و حرف میزند. در اغلب موارد احساس میکنم چکیده حرفهایش با تقریب بسیار خوبی میشود: بَـــــععععععع. گهی که خوردهام را نمیتوانم جمع کنم. پروژهام پیش نمیرود، چون حال کار کردن رویش را ندارم. و چون حال کار کردن رویش را ندارم، پروژهام پیش نمیرود. و من داخل این حلقه گیر کردهام، و مشت میکوبم بر در، پنجه میسابم بر پنجرهها، تا مگر لئون نجاتم دهد. که دری برایم باز کند. که من نورانی بشوم. ماتیلدا بشوم. کتاب که باز میکنم، حرفها، کلمهها، فرمولها از جلو چشمم در میروند. مسخرهام میکنند. میگویند سنّت به سنّ خر رسیده، هنوز داری درس میخوانی؟ کتابها و جزوهها بیرحمند. هِی به روی آدم میآورند.
بعد از جلسه باید چای بخورم. چای خوردن سرگرمی این روزهای من است. هیچ کار دیگری نمیکنم. به هیچ چیز فکر نمیکنم. فقط مینشینم و چای میخورم. حتّی به افقی که دیگر خیلی پیش رویم نیست، هم نگاه نمیکنم. به لیوان چای نگاه میکنم، که پر از لکّه است و من نمیشورمش. و بعد هِی میروم مستراح، که طبیعی است. ببینید. چای. مستراح. طبیعی است. مستراحهای اینجا را دوست دارم. چون بو نمیدهند و آدم میتواند هر چه قدر میخواهد تویشان بنشیند، بدون اینکه پاهایش درد بگیرد و زانوهایشش ذق ذق کند. یا حتی زغ زغ. این روزها روزهایم در چند کلمه خلاصه میشوند: آفیس. مستراح. چایی. جلسه. این لا به لا گاهی کارهایی متفرقه هم میکنم. گاهی. این روزها، روزهایم در نهایت بی اتفاقیاند. بی اتفاقی ِ روزهای آدم حتّی اگر هم نوشتنی باشد، زیاد خواندنی نیست. من ولی نوشتم. مینویسم. از منی که در حال فرارم. توی این پائیز بد، فکر بهارم.