خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

روزهایم در نهایت بی‌اتفاقی اند. خودم را از خبرها دور کرده‌ام. دیگر سایت‌ها را نمی‌خوانم. تلویزیون نگاه نمی‌کنم. اعصابش را ندارم. می‌دانید؟ خبرها امّا، مخصوصاً اگر بد باشند، خودشان را هر طور شده به من می‌رسانند. خبرهای بد پشتکار عجیبی برای رساندن خودشان به آدم‌هایی که دیگر خبر نمی‌خوانند، دارند. اینجا همه از من می‌پرسند آیا آمریکا و اسرائیل می‌خواهند به ایران حمله کنند؟ و این که نظر من چیست؟ چون که لابد من فارغ‌التحصیل مطالعات استراتژیک در امور خاورمیانه از دانشگاه ییل هستم. من چه می‌دانم؟ بروید سی ان ان بینید. بی بی سی ببینید. روزنامه‌های کوفتی‌تان را بخوانید. بروید اصلاً از یک آمریکایی بپرسید. یا از یک اسرائیلی. ما که نمی‌خواهیم حمله کنیم. آنها می‌خواهند. آنها می‌گویند. من از صحبت راجع به نفت، دیکتاتور، ایران، جمبش – همین جوری که نوشتم درست است، قذافی و این چیزها خسته‌ام. از من راجع به چیزهای دیگر بپرسید. چیزهای سطحی. سبک. خوب. چرا هیچ کس از من راجع به شیث و نصرتی نپرسید؟ آن هم خبرش به سی ان ان و یاهو و این ها رسیده بود. چرا هیچ کس نظرم را نپرسید. من حرف‌ها داشتم راجع به این موضوع. می‌توانستم ساعت‌ها حرف بزنم و جک بگویم و بخندم و اختلاس را فراموش کنم. از آکادمی گوگوش بپرسید مثلاً. از شرکت کنندۀ مورد علاقه‌ام بپرسید، که شهرزاد است، که متاسفانه صدایش زیاد خوب نیست، ولی برای ماندن در آکادمی به رای شما احتیاج دارد و شماره‌اش ۰۰۴۴۱۳۱۵۱۰۱۶۲۲ است. از این چیزها بپرسید. چیزهای سطحی. سبک. خوب.

این روزها کون نشستن روی صندلی را ندارم. البته کون در اینجا بیشتر یک مفهوم غیر فیزیکی است که باید به حال و حوصله تاویل شود. فیزیکی‌اش را، حالا گفتن ندارد، ولی دارم. ترجیحم البته به افقی بودن است. ولی اگر نشد ترجیح می‌دهم بایستم یا راه بروم. صندلی انگار که کونم را پس می‌زند. می‌گوید بلند شو، برو. کجا بروم؟ کونم منطقی است. من طرف کونم را می‌گیرم. صندلی نمی‌فهمد. کجا بروم؟ برو خودت را لا به لای آدم‌ها، لا به لای صحبت‌هایشان فرو کن. مگر بقیه چه کار می‌کنند؟ همه دارند خودشان را فرو می‌کنند لا به لای این و آن. حرف‌هایشان را فرو می‌کنند لا به لای حرف‌های بقیه. زندگی‌هایشان را فرو می‌کنند لا به لای زندگی‌های بقیه. تا کی از صبح تا شب پشت کامپیوتر، پشت لپ‌تاپ؟ تا کجا؟ لئون گفت و گوی صندلی و کونم را قطع می‌کند. لئون استادم است. می‌گوید میتینگ. لئون عاشق جلسه است. جلسه با من. چون مثل بز سرم را پائین می‌اندازم و هر چه گفت می‌گویم بله. من خودم هم اگر یکی بود که هر چه می‌گفتم سرش را مثل بز می‌انداخت پائین و می‌گفت باشه، هر روز باهاش جلسه می‌گذاشتم. آدم اصلاً ارضاء می‌شود. می‌دانید؟ هر چند این جلسه‌ها هیچ وقت به هیچ نتیجه‌ای نرسیده، اما لئون همچنان مؤمنانه جلسه می‌گذارد و حرف می‌زند و حرف می‌زند. در اغلب موارد احساس می‌کنم چکیده حرف‌هایش با تقریب بسیار خوبی می‌شود: بَـــــععععععع. گهی که خورده‌ام را نمی‌توانم جمع کنم. پروژه‌ام پیش نمی‌رود، چون حال کار کردن رویش را ندارم. و چون حال کار کردن رویش را ندارم، پروژه‌ام پیش نمی‌رود. و من داخل این حلقه گیر کرده‌ام، و مشت می‌کوبم بر در، پنجه می‌سابم بر پنجره‌ها، تا مگر لئون نجاتم دهد. که دری برایم باز کند. که من نورانی بشوم. ماتیلدا بشوم. کتاب که باز می‌کنم، حرف‌ها، کلمه‌ها، فرمول‌ها از جلو چشمم در می‌روند. مسخره‌ام می‌کنند. می‌گویند سنّت به سنّ خر رسیده، هنوز داری درس می‌خوانی؟ کتاب‌ها و جزوه‌ها بی‌رحمند. هِی به روی آدم می‌آورند.

بعد از جلسه باید چای بخورم. چای خوردن سرگرمی این روزهای من است. هیچ کار دیگری نمی‌کنم. به هیچ چیز فکر نمی‌کنم. فقط می‌نشینم و چای می‌خورم. حتّی به افقی که دیگر خیلی پیش رویم نیست، هم نگاه نمی‌کنم. به لیوان چای نگاه می‌کنم، که پر از لکّه است و من نمی‌شورمش. و بعد هِی می‌روم مستراح، که طبیعی است. ببینید. چای. مستراح. طبیعی است. مستراح‌های اینجا را دوست دارم. چون بو نمی‌دهند و آدم می‌تواند هر چه قدر می‌خواهد تویشان بنشیند، بدون اینکه پاهایش درد بگیرد و زانوهایشش ذق ذق کند. یا حتی زغ زغ. این روزها روزهایم در چند کلمه خلاصه می‌شوند: آفیس. مستراح. چایی. جلسه. این لا به لا گاهی کارهایی متفرقه هم می‌کنم. گاهی. این روزها، روزهایم در نهایت بی اتفاقی‌اند. بی اتفاقی ِ روزهای آدم حتّی اگر هم نوشتنی باشد، زیاد خواندنی نیست. من ولی نوشتم. می‌نویسم. از منی که در حال فرارم. توی این پائیز بد، فکر بهارم.

شیشه بخار گرفته بود. اتاق گرم بود. سروان پرسید این سی‌دی چیه؟ گفتم مِن این بلَک. گفت هاع؟ گفتم مردان سیاه‌پوش. چند وقت پیش هم تلویزیون نشونش داد. به سرباز گفت راست می‌گه؟ سرباز گفت آره نشون داد. پرسید از تلویزیون ضبط کردی یعنی؟ می‌زنیم تو دستگاه، اگه دروغ گفته باشی پدرت رو در میاریم ها. گفتم نه به خدا. دروغ نگفتم. مردان سیاه‌پوشه. از تلویزیون هم پخش شد واقعاً. منتها این اون تلویزیونی ئه نیست. یعنی این سی‌دی کاملشه. گفت هاع. یعنی پس صحنه داره؟ گفتم جناب سروان، آخه مردان سیاه‌پوش صحنه‌اش کجا بود؟ به خدا سریال امام علی بیشتر از این صحنه داره. سرباز خندید. سروان گفت خفه شو. سرباز خنده‌اش را خورد. هر چند سروان با من بود و من خفه شدم. سروان فاتحانه گفت حمل سی‌دی مبتذل هم که به جرماتون اضافه شد و گفت که گم بشوم بروم بیرون پیش بقیه رفقایم. گم شدم. رفتم بیرون. بیرون سرد بود.

عطر آدم را به گذشته پرت می‌کند. آهنگ آدم را به گذشته پرت می‌کند. غربت هم آدم را به گذشته پرت می‌کند، بدون عطر و آهنگ.  یعنی همین جوری برای خودت نشسته‌ای توی آفیس، توی اتوبوس، توی جلسه، توی قطار. همین جوری داری برای خودت هرهر و کرکر می‌کنی. بعد یه هو می‌بینی توی گذشته‌ای. آدمی که افقی نداشته باشد که بهش نگاه کند، خودش را می‌سپرد به گذشته. هِی می‌رود قصه‌هایش را دوباره برای خودش تعریف می‌کند. قصه‌های تلخش یکی یکی شیرین می‌شوند. خوشش می‌آید و ادامه می‌دهد، و این یک واقعیت است. واقعیت امّا تلخ است چونان کون یک خیار.

قاضی گفت دست‌افشانی، عربده‌کشی و مزاحمت برای شهروندان. هاع؟ اون هم در حالت غیر طبیعی. هاع؟ خواستم بگویم کدام حالت غیرطبیعی؟ ما که هِی گفتیم ما را بفرستید تست الکل؟ چرا نکردید؟ چرا بی‌خود دو شب ما را در بازداشتگاه نگه داشتید؟ خواستم بگویم کدام عربده کشی؟ یکی داشت می‌خواند. صدایش هم خوب بود تازه. جای شما خالی. کدام شهروند؟ ساعت دوازده شب، زمستونِ سرد، کنار ساحل دریا، شهروند کجا بود؟ ما بودیم و خودمان. توی سر سگ می‌زدی بیرون نمی‌آمد توی آن سرما و ما در واقع خر بودیم که آمدیم. خواستم بگویم اصلاً مأمورهای شما خودشان آن وقت شب آن جا چه کار می‌کردند؟ اصلا چرا یک هو حمله کردند به ما؟ مگر قاچاقچی گرفته بودند؟ اما نگفتم. فرامرز گفته بود هیچی نگوئید. فرامرز بلدِ ما بود. می‌گفت اگر دفاع کنید از خودتان قاضی لج می‌کند و دوباره می‌فرستدتان بازداشتگاه. به بهانه تحقیقات بیشتر. و ما قبلش دو شب بازداشت بودیم و نمی‌خواستیم دوباره برویم بازداشتگاه. گفته بود همین امروز کلکش را بکنید. گفته بود هر چه قاضی گفت بگوئید بله، پشیمانیم و تقاضای بخشش داریم. گفته بود احتمالاً شلاق می‌دهد که نمی‍‌زنند. به جایش پول می‌دهیم. گفتم پشیمانم. عصبانی امّا بی‌حوصله بودم. پدرم از قاضی تشکر کرد. از پدرم بدم آمد. فرامرز گفت دیدید. تمام شد رفت. راحت. از فرامرز بدم آمد. آن سال هوا خیلی سرد بود.

شیشه با نفسم بخار گرفته. قطار تند می‌رود. سرم را از شیشه پنجره بر می‌دارم. چرا نمی‌رسم. جزوه‌هایم توی دستم هستند. از امتحان متنفرم. بروم بگویم چه. امتحان؟ موهایم دارد سفید می‌شود. افقم درد می‌کند. قطار مرا می‌فهمد. نمی‌رسد. به جزوه‌ام نگاه می‌کنم. تمرکزم زورش نمی‌رسد ولی. بیچاره. خیالم دوباره می‌رود پی درخت نارنگی یافای حیاط خانه‌مان و من هم می‌روم. یک قصّه دیگر و کلاغ‌ها هیچ وقت به خانه‌شان نمی‌رسند، بس که کون دریده‌اند.

آنک قصّابانیم

احتمالاً چهار صبح از خواب بیدار می‌شود. صبحانه می‌خورد. جلوی آینه می‌رود و دستی هم لابد به سر و رویش می‌کشد. لباس می‌پوشد. ماشین / موتورش را روشن می‌کند. شاید هم اصلاً ماشین / موتور ندارد. آن وقت صبح، تاکسی زیاد نیست. هست؟ شاید هم به آژانس زنگ می‌زند و درخواست ماشین می‌کند. کجا تشریف می‌برید قربان؟ گلشهر، خیابان پونه غربی. بله. بفرمائید. در راه هِی خمیازه می‌کشد. خواب‌آلود است. آخر چهار صبح خیلی زود است. ببینید. چهار صبح. زود است. دیدید؟ چند بار به ساعتش نگاه می‌کند. انگار کن که نگران است دیر برسد و دیر می‌رسد. غلغله‌ است. خیلی‌ها قبل از او آنجا بودند. آمده بودند تا زودتر جا بگیرند برای دیدن نمایش اعدام. ده هزار نفر، پانزده هزار نفر احتمالا زودتر از او بیدار شده‌اند. شاید بعضی‌شان حتی برای اوّلین بار. چرا که نه؟ مگر نمی‌شود آدم برای دیدن مرگ یک نفر صبح ِ زود از خواب بیدار شود؟ ده هزار نفر، پانزده هزار نفر صبحانه خورده و نخورده، زودتر از او راه افتاده‌اند و همراه نانواها و کلّه‌پزها و رفتگرها روانه خیابان‌ها شدند و به سختی خودشان را به خیابان پونه غربی رسانده‌اند. برای دیدن کشته شدن ِ کشندۀ پهلوان محبوبشان. پهلوان. پهلوان. پهلوان زنده را، مرده را. دو ایکس لارج. سه ایکس لارج. در طرح ها و رنگ های مختلف. عشق است این مردم، این خاک را. این خاک پهلوان خیز. ملّت غیور. هسته‌ای. تخمی. نجیب. نجیـــــب. اسب. آن ده هزار نفر. پانزده هزار نفر. که بعد از آن نمایش صبحگاهی می‌روند تا روز خود را شروع کنند. چه قـــــدر من آن‌ها را نمی‌فهمم. چه قـــــدر آن‌ها مرا نمی‌فهمند. چرا این صداها از من بیرون نمی‌کشند؟ چرا هر چه می‌نویسمشان، توی کلّه‌ام می‌مانند؟ چرا هر چه دورتر می‌شوم، وطن بیشتر در من فرو می‌رود. و چه قدر هِی همه چیز بدتر می‌شود و هر کس می‌گوید امید، دروغ می‌گوید. مثّ سگ. امید، روح آدم را به گا می‌دهد. امید به روز بهتری که هیچ وقت نمی‌آید. ناامیدی بهتر است. من ناامیدم.

باید می‌گفتم نه. همین جوری. با صدای بلند حتّی. می‌گفتم نه، و بعد در را پشت سرم می‌کوبیدم و می‌آمدم بیرون. حتّی ایده‌آلش این بود که اوّل یک تف هم می‌انداختم و بعد در را پشت سرم می‌کوبیدم و می‌آمدم بیرون. چه حرف‌ها. این‌ها که گفتم بخورد توی سرم اصلاً. گفتم بله. پرسید می‌توانی این کار را انجام بدهی؟ یعنی نزد توی سرم که انجام بده. درخواست کرد. به صورت خیلی متمدّنانه.  آن قدر که بهش عادت نداشتم. معمولاً پای زور در میان است. برده‌داری هنوز در خیلی از دانشگاه‌ها منسوخ نشده. خیلی مربوط به کارم نبود. مثل یک پروژۀ فرعی بود. می‌توانستم بگویم نه. حالا استادم هست که باشد. اما گفتم بله. لبخند پهنی زدم و گفتم. لبخند پهن، خیلی ابلهانه است. خودم می‌دانم این جور موقع‌ها قیافه‌ام چه طور می‌شود. فقط نمی‌دانم چرا طرف، وقتی با این حجم از بلاهت در لبخندم رو به رو شد، نگفت بی‌خیال. یعنی اگر خودم بودم و کسی چنین لبخند ِ پهن ِ ابلهانه‌ای می‌زد، می‌گفتم ای وای، می‌خوای تو اصلاً بی‌خیال شو کلّاً با این حالت. گفتم می‌توانم. نمی‌توانستم. نمی‌توانم. واقعاً دیگر قابلیت کش آمدن ندارم. هر چه داشتم دیگر رو کردم. ریختم وسط. بیشتر از این دیگر نمی‌توانم. پاره می‌شوم. کِشش ندارم. آدم کِشش‌اش که تمام می‌شود، پاره می‌شود. مثل کِش در واقع. چرا نه گفتن بلد نیستم. چرا کسی یادم نداد. اصلاً یاد گرفتنی است؟ همیشه سر دو راهی بله و نه، گفتم بله، حتّی اگر دلم با نه بود. سر دو راهی‌ها آدم فقط خودش است، تنها. همیشه گفتم بله. در طرح‌ها و رنگ‌های مختلف. از روی مرام. از روی رو در وایسی. از روی حماقت. آدم اگر دلش با نه باشد و بگوید بله، هر بار یک تیکّه ازش کنده می‌شود و می‌رود دنبال نه. به صورت خیلی «اسلایدینگ دُرز» گونه‌ای. آن تیکّه می‌گوید نه، و خیلی خوشحال می‌رود دنبال زندگی‌اش، افق‌اش. آدمی که هِی ازش کنده بشود، زود تمام می‌شود. کم می‌آورد.

قذافی رفت. رفت؟ اصلاً این بابا هیچ چیزش شبیه آدم نیست که. یه هو می‌بینی نرفت. پسرش را هم گفتند گرفتند. گرفتند؟ فرداش آمد به ریش همه خندید و رفت پیش بابایش. و من اصلاً نمی‌خواهم راجع به قذافی حرف بزنم، چون آدم نیست. الان همه دارند حرف می‌زنند. الان همه دارند می‌گویند لیبی تونس ما نتونستیم، و حتی به قافیه‌ش هم فکر نمی‌کنند. الان همه دارند بهار آزادی را به مردم با غیرت لیبی تبریک می‌گویند، و ناتو هم البته این وسط پشم است. این‌ها همه بیمارند. این‌هایی که حرف می‌زنند و بهار آزادی بقیه را می‌کوبند توی سر هم و با تونس و نتونس کلمه‌ها و ترکیب‌های تازه می‌سازند. همه‌شان بیمارند. خوب هم نمی‌شوند. رد کرده‌اند دیگر. در واقع همه رد کرده‌ایم. اوضاع روز به روز دارد بدتر می‌شود. لطفاً آدم‌های الکی امیدوار نباشید. آدم‌های «به امید روزی که» نباشید. امید، چشم آدم را کور می‌کند. آدم نمی‌بیند که همه چیز هِی دارد بدتر می‌شود. روضه نمی‌خوانم. همه چیز دارد بدتر می‌شود. ببینید خودتان. به افق‌تان نگاه کنید. دیدید؟

دارم با سرعت صد و بیست چیز بر ساعت خنگ می‌شوم. واحد خنگ شدن نمی‌دانم چیست. صد و بیست زیاد است ولی. از بچّگی همیشه صد و بیست زیاد بود. از همان موقع که ما لادای سفید داشتیم، و مادربزرگمان می‌آمد می‌نشست توی ماشین ما و می‌گفت هشتاد گلستان، صد بیمارستان، صد و بیست قبرستان. استواری عجیبی در گفتن این جمله داشت. هیچ وقت یادش نمی‌رفت. به پدرم می‌گفت که راننده بود. هشتاد کنایه از یواش بود، یواش یعنی پنجاه، شصت مثلاً. پدرم هم همین عقیده را داشت. برای همین ما همه عمر دیر رسیدیم. همه جا دیر می‌رسیدیم. به مهمانی‌ها. به قرارها. به همه چیز. عوضش همه چیز گلستان بود و مادربزرگ راضی بود و هِی دعا می‌خواند و هِی فوت می‌کرد به ما بچه‌ها که روی صندلی عقب نشسته بودیم و ماشین‌ها را نگاه می‌کردیم که از ما سبقت می‌گرفتند. دوچرخه‌ها هم گاهی از ما سبقت می‌گرفتند. حتّی یک بار یک عابر پیاده که دستش را توی جیبش گذاشته بود و سوت می‌زد، سلانه سلانه از ما سبقت گرفت و ما همه دو نقطه دی شدیم و به دوربین نگاه کردیم. می‌گفتم. صد و بیست زیاد است و دارم با سرعت صد و بیست چیز بر ساعت خنگ می‌شوم.  کلمات دارند یکی یکی از ذهنم پاک می‌شوند. فرمول‌ها را دارم فراموش می‌کنم. اسم فیلم‌ها، آهنگ‌ها. به صورتِ «اترنال سان شاین آو د اسپات‌لِس مایند» واری خاطراتم هم دارند از ذهنم پاک می‌شوند. هِی عکس‌ها را نگاه می‌کنم می‌گویم ئه، من کِی این‌ها را گرفته‌ام.

پریروز رفتم به یک دختره گفتم آی پرُتکت یو. باید می‌گفتم آی ساپُرت یو. هِی توی ذهنم دنبال این کلمه گشته بودم. ولی پیداش نکردم. بعد دختره با چشمان وق زده به من نگاه می‌کرد، که منظورم چیست؟ در واقع ریدم، و بهترین عکس‌العمل ترک کردن صحنه بود. ترک کردن صحنه، یکی از بهترین عکس‌العمل‌ها است. این جا لیبیایی نداریم. خدا را شکر. چون مصری داشتیم. و هِی از جلو آدم رد می‌شدند. آدم‌هایی که بهار آزادی‌شان مبارک شده است، نباید هِی از جلو آدم رد بشوند. نباید هِی روزای آفتابی رو به روی آدم بیارن. چون آدم دلش گرفته. باید آدم رو با تنهایی‌هاش تنها بذارن.

هم‌اتاقی‌ام درسش تمام شده است. یک ماه دیگر دفاع می‌کند. از سه ماه پیش هم کار پیدا کرده و قرارداد بسته بود. یعنی اگر خودم اینجا نبودم و این چیزها را نمی‌دیدم، برایم راحت‌تر بود افسانه توشیشان را باور کنم تا این را. این که قبل یا حتی بلافاصله بعد از تمام شدن درست قرارداد ببندی و مثل آدم بروی سر کار، برای ما نوادگان کوروش کبیر، چیزی در حد افسانه است. بدبختی‌های ما تازه بعد از دانشگاه شروع می‌شود. سربازی، بیکاری. برای فرار از اینها می‌رویم ارشد می‌خوانیم. بعد چی در انتظار ماست؟ سربازی، بیکاری. پس می‌رویم دکتری می‌خوانیم. بعد چه چیزی در انتظار ماست؟ سربازی، بیکاری؟ نه خیر، بلکه سربازی، بیکاری، اعصاب خراب و کلّه کچل. یعنی آدم، لیسانس ِ مودار باشد، بهتر است تا دکتر ِ کچل. دکتر ِ کچل ِ چاق باز بدتر است. دکتر ِ کچل ِ چاق ِ بی‌اعصاب، بسی بدتر. در واقع این نظر من است، و نظر من برای خودم محترم است. من خودم یکی از دوستانم در ایران دکتری می‌خواند و سال آخر است و کچل شده است و اعصابش خراب است و شب‌ها خواب ِ روش ِ المان محدود می‌بیند. یعنی بدین صورت که روش ِ المان محدود ، نمود فیزیکی پیدا می‌کند و در هیبت یک نفر شب‌ها به خواب او می‌رود و تهدیدش می‌کند. خوب معلوم است همچین آدمی دیگر خوب نمی‌شود. بعد با این حالش لابد می‌خواهد برود در یک دانشگاهی (یحتمل آزاد) استاد بشود و بزند انتقام کابوس‌های شبانه‌اش را از یک مشت دانشجوی بدبخت ِ بی‌افق بگیرد. البته من خودم هم خواب پروژه می‌بینم، ولی دیگر نه آن جوری. یک بار خواب دیدم که جلوی کامپیوترم نشسته‌ام و کُدهایم جواب نمی‌دهند. بعد من همان جوری نشستم و به صفحه مانیتورم نگاه کردم و نگاه کردم و نگاه کردم و نگاه کردم، تا بیدار شدم. در واقع خیلی خواب رئالیستی‌ای دیدم. چون در واقعیت هم، وقتی کُدهایم کار نمی‌کنند، در نهایت بدبختی و فلک‌زدگی می‌نشینم جلوی کامپیوتر و بهش نگاه می‌کنم. مثلاً که چی؟ کُد دلش به حالم بسوزد و درست شود؟

تا کمتر از یک سال دیگر درسم تمام می‌شود. اینجا همه از من می‌پرسند برنامه‌ام چیست؟ یک چیزی در جوابشان می‌گویم. جاست فُر د سِیک آو کانورسِیشِن. چیزهایی هست که آنها نمی‌دانند. بعد از خودم می‌پرسم واقعاً برنامه‌ام چیست؟ هیچی. هیچ برنامه‌ای ندارم. ساده‌اش می‌شود این که نمی‌دانم در آینده می‌خواهم چه کاره بشوم؟ و اینکه حتی کجا چه کاره بشوم؟ چون من نوادۀ مذکّر ِ کوروش کبیرم، و هر کجا هستم باشم، سربازی مال من است. پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین؟! یعنی ریدم توی کلّه‌ات سهراب. من از خانوادۀ محترم سپهری معذرت می‌خواهم، ولی دوست دارم بدانم این سهرابشان کجا زندگی می‌کرد؟ واقعاً توی ایران؟ بعد این همه بدبختی و درد مردم را نمی‌دید؟ پس چرا مثلاً شاملو می‌دید؟ کار ِ ما این است که در افسون ِ گل سرخ شناور باشیم؟! فاق ِ کوتاه آفت ِ لگن است واقعاً.

باری، چیزی که باعث می‌شود آدم به عدالت خدا شک کند، نه قحطی‌زدگان سومالی‌اند و نه آوارگان فلسطینی و نه خیلی بدبختی‌های دیگر دنیا. بلکه این است که آدم در ایران به دنیا بیاید و تازه سربازی هم برود؟ چرا هلندی‌ها سربازی نمی‌روند؟ چرا فقط ما باید مرد بشویم؟ چرا؟ چرا ها زیادند. همیشه بوده‌اند. کسی که خانه پدر بازنشسته‌اش را گذاشته وثیقه خروج از کشور، تا درس بخواند، در واقع نباید به فکر برنامۀ خاصی باشد. بیشتر منطقی است که به فکر بدبختی‌هایش باشد. به این که سنّ‌اش به سنّ ِ خر رسیده و باید همچنان دستش جلوی پدرش دراز باشد. به این که باید به فکر جور کردن پول وثیقه باشد که بگذارد جای خانه، اگر نخواست برگردد، لااقل بانک خانه‌شان را نگیرد. به این که تازه این تمام ماجرا نیست. چون اگر بعد از تمام شدن درسش برنگردد، دیگر نباید برگردد. چون اگر برگردد، می‌گیرندش و می‌فرستند سربازی، حتّی اگر سنّش به سنّ ِ خر رسیده باشد، و کچل شده باشد و اعصابش خراب شده باشد. و تازه پول ِ به هزار بدبختی جور شده را هم پس نمی‌دهند. و به این که مهم نیست آدم کجا باشد، سرنوشتش همچنان به جایی پنج هزار کیلومتر آن طرف‌تر گرۀ کور خورده است. و این خیلی غم‌انگیز است. ما هر کجا که برویم، دردهایمان را هم بغل می‌کنیم و با خودمان می‌بریم. راه گریزی نیست. جبر جغرافیایی بدجوری در ما فرو رفته است. چاره‌ای شاید باشد. نمی‌دانم. امّا سفر نیست چارۀ این درد.

طوفان سنجاقک

نشسته بودم توی آفیسم. فیس‌بوکم را چک می‌کردم. یه هو در را باز کرد و آمد تو. همینجوری. گفت من سال ِ آخرم. اومدم. گفتم ئه؟ به همین زودی؟ گفت آره دیگه. فیس‌بوکتُ ببند. باید کم کم به پایان سلام کنی. اما من که هنوز هیچ گهی نخوردم. یک سال هم بیشتر وقت ندارم؟ دفاع خیلی دور است، خیلی نزدیک. باید بیشتر به آسمان نگاه کنم. الغوث الغوث! پس کِی خلّصنا یا رب؟ ها؟ هستی؟ هیچ کس نیست. همه رفته‌اند. همه تعطیلاتند. حتی چینی‌ها هم تعطیلاتند. چینی‌ها تعطیلات می‌روند چین. مثل ما که تعطیلات می‌رویم ایران. بقیه تعطیلات نمی‌روند کشور خودشان. می‌روند اسپانیا. اسپانیایی‌ها خودشان می‌روند ایتالیا. من اما دیگر تعطیلات ندارم. چون سال آخر همین الان آمد و به من سلام کرد. فکرم را نمی‌توانم جمع کنم. روی میزم شلوغ است. بصورت خیلی الکی. خیلی چیزها را اصلن نمی‌دانم چی هستند؟ ده تا کتاب ِ ویژوال سی و بیسیک و اینا دارم. تا به حال هیچکدام از این ویژوال ها را امّا از نزدیک ملاقات نکرده‌ام. کتاب‌هایشان ولی روی میز ولو اند. چرا واقعاً؟ خیلی علمی هستم مثلاً؟ لای تک تک صفحه‌های کتاب‌هایم خاکه بیسکوئیت ریخته. بتکانمشان به اندازه ده بسته بیسکوئیت، ماده اولیه می‌دهد. پنج تا ماگ دارم. یکی برای قهوه. یکی برای سوپ. یکی برای چای معمولی. یکی برای چای سبز. یکی هم هیچّی. همینجوری هست. بله، همچین آدم بورژوآیی هستم. اندوه لبنان مرا نکشته است. یک قاب عکس رومیزی شکوه تخت جمشید و این حرفا هم دارم روی میزم، که اگر زر زدند، بکنم تو حلقومشان. توی مغزم هم شلوغ است. طوفان است. رمضان هم آمد گفت سلام. قهوه‌ام را سر کشیدم که یعنی علیک سلام. ناراحت شد. گفتم بابا جان. ببین اینجا اذون صبح چار ئه. مغرب ده شب. می‌کنه به عبارتی هیجده ساعت. تو رو خدا ببین، رو پیشونی من چیزی نوشته است؟ گفت خاع، و رفت … توی قفس، مبارک را می‌گویم. رفت توی قفس و به پایان سلام کرد. بخشش لازم نیست اعدامش کنید. ویرگولم را کجا بگذارم؟ سخت است. آمنه گذاشت بعد از بخشش. چرا اینقدر همه چیز آشفته است؟ ملّت همه به گا هستند. افسردگی سر سفره‌هاست. آب بازی در ملاء عام، حتّی، ممنوع است. بهانه‌های کوچک خوشبختی را علامت ممنوع می‌زنند. پس دیگر چه کار کنیم؟ همدیگر را در خانه‌هایمان به بیضه بنشینیم؟ سقف آرزوها به کف مطالبات رسیده است. چیزی برای خوشحال شدن نیست. همین می‌شود که فرنود می‌شود سرخط خبرها. همین. به همین سادگی.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 25 مشترک دیگر بپیوندید