<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>تِس آپه</title>
	<atom:link href="http://tesapeh.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://tesapeh.wordpress.com</link>
	<description>یادداشت های مخفیانه من در غربت</description>
	<lastBuildDate>Thu, 23 Feb 2012 08:16:35 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='tesapeh.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>تِس آپه</title>
		<link>http://tesapeh.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://tesapeh.wordpress.com/osd.xml" title="تِس آپه" />
	<atom:link rel='hub' href='http://tesapeh.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>عنوان: ندارد. واقعاً ندارد.</title>
		<link>http://tesapeh.wordpress.com/2012/02/20/%d8%b9%d9%86%d9%88%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%d8%a7%d9%8b-%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af/</link>
		<comments>http://tesapeh.wordpress.com/2012/02/20/%d8%b9%d9%86%d9%88%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%d8%a7%d9%8b-%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 20 Feb 2012 18:04:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>تس آپه</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های گاه و بیگاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tesapeh.wordpress.com/?p=590</guid>
		<description><![CDATA[آدم‌های دور و برم را دوست ندارم. آن چیزی نیستند که باید باشند. شاید هم من برای آدم‌های دور و برم آن چیزی نیستم که باشم. به هر حال، اتصال بین ما، هر چه که هست، نافرخنده و نامیمون است. اما مجبورم. باید خودم را به آدم‌های دور و برم بمالم. خودم را لایشان جا [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tesapeh.wordpress.com&amp;blog=11964086&amp;post=590&amp;subd=tesapeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">آدم‌های دور و برم را دوست ندارم. آن چیزی نیستند که باید باشند. شاید هم من برای آدم‌های دور و برم آن چیزی نیستم که باشم. به هر حال، اتصال بین ما، هر چه که هست، نافرخنده و نامیمون است. اما مجبورم. باید خودم را به آدم‌های دور و برم بمالم. خودم را لایشان جا کنم و حرف‌هایم را لا به لای حرف‌هایشان. درسم دارد تمام می‌شود و باید بگردم پی کار. بدوم پی آدم‌ها. بهشان لبخند بزنم، از انگیزه‌ها و آرزوهایم، از اشتیاقم برای کار کردن در شرکتشان بگویم. لا به لای سایت های کاریابی قِل می‌خورم و رزومه‌ام را توی سایت ها فرو می‌کنم. لِـتِـر آو موتیویشن نوشته‌ام. فارسی‌اش چه می‌شود؟ نامۀ انگیختگی مثلاً؟ ما از این مسخره بازی‌ها در ایرانمان نداریم، چون اولین کاری که گیرمان آمد باید چنگ بزنیم و دو دستی بچسبیم. صحبت از رضایت شغلی و کار متناسب با تحصیلات و این مسایل، شوخی‌ای بیش نیست. اما اینجا این جور شوخی‌ها بسیار متداول است. به هر حال نوشته‌ام، و خنده دار است. چون دروغ نوشته‌ام. در واقع موتیویشن من الان این است که نمی‌خواهم برگردم بروم سربازی. چون سنّم، سنّ خر را رد کرده است. هدفم این است که فعلن یکی دو سالی را سر کنم تا ببینم چه می‌شود. وثیقه گذاشته‌ام آمده‌ام بیرون. تا پنج شش سالی اجازه خروج دارم. چهار سالش را خرج کرده‌ام. تا دو سال بعد اگر نروم وثیقه‌مان را ضبط می‌کنند. خانۀ پدرم. و تا اخر امسال اگر نروم، دیگر نمی‌توانم. چون هر بار در پاسپورتم مهر یک بار خروج می‌زنند و این مهر را هم فقط با نامۀ اشتغال به تحصیل می‌زنند، که با تمام شدن درسم دیگر نخواهمش داشت. دوست ندارم نتوانم برگردم. متاسفانه، وطن افسار بزرگی بر گردن من گذاشته و مهم نیست که کجا بروم، من را هی به سمت خودش می‌کشد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">صحبت از آینده که می‌شود، چیزی برای گفتن ندارم. همکار هلندی‌ام می‌پرسد آیا می‌خواهم برای اقامت اینجا اقدام کنم؟ می‌گوید کسانی که معمولاً از کشورهای خاورمیانه می‌آیند این کار را می‌کنند. این &#8220;کشورهای خاورمیانه&#8221; را یک جوری می‌گوید. یک جوری که اگر شاید من مخاطب حرفش نبودم یک &#8220;بدبخت&#8221; هم قبل از خاورمیانه‌اش می‌گذاشت. شاید مراعات من را کرد. شاید حتّی مراعات خودش را. شاید فکر کرد امکانش هست که من جفت پا وارد حلقش شوم. لحنش آزاردهنده بود. (چند سال لازم است تا بدبختی ِ یک کشور به خورد آدم‌هایش برود؟ بدود توی جان آدم؟ ده سال؟ بیست سال؟ سی سال؟ که آدم دیگر، خودش، پیکرۀ بدبختی شود، آن را بگذارد روی دوشش و حمل کند، هر کجا که می‌رود.) حداقل من این طور احساس می‌کنم. داغ می‌شوم. کلهُر در دلم کمانچه می‌کشد. بله، می‌خواهم. اما این را به او نمی‌گویم. عوضش خجالت می‌کشم و یک سری چیزهای بی سر و تهی می‌گویم در باب آسان نبودن تصمیم گیری و حبّ وطن و این چیزها، که اگر کمی تیز باشد – که متأسفانه هست – می‌فهمد که منظورم همان بله است. البته، این من نیستم که باید خجالت بکشم. من که نماینده مجلس نیستم. وزیر نیستم. رئیس جمهور نیستم. من چرا باید خجالت بکشم؟ اما می‌کشم. من در خجالت کشیدن خوبم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">من از غم غربت نمی‌نویسم، چون دچارش نیستم. هر چند وبلاگم این طور بنمایاند. غم غربت معنی ندارد، تا وقتی غم وطن هست، و من دارم به خبرهای بد عادت می‌کنم. به خبرهای نسرین ستوده، مهسا امرآبادی، مرضیه رسولی، پرستو دوکوهکی. به خبرهای بهمن احمدی و احمد زیدآبادی. و از این که کار از دست من بر نمی‌آید خجالت می‌کشم. واقعاً می‌کشم. متاسفانه وطن این روزها به جاهای خوبی نمی‌رود و بدترش این که ما را هم دمبال خودش می‌کشد و می‌برد. به بدبختی. به جنگ. به گا. متأسفم. و من نمی‌فهمم چرا آدم باید به همچین وطنی خدمت کند؟ چرا آدم باید به وطنی که دارد بهش خیانت می‌کند، خدمت کند؟ منطقی‌ترش این است که وطن آدم به آدم خدمت کند. من که او را انتخاب نکردم. اگر دست خودم بود که ترجیح می‌دادم در پورتوریکو یا دومینیکن به دنیا بیایم و همه کشورم را به خاطر ساحل‌ها و جزیره‌ها و دخترهایشان بشناسند. اما دست من نبود. لک‌لک‌هایی که قنداقم را به نوکشان گرفته بودند، از من نپرسیدند کجا می‌خواهم پیاده شوم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">خودم خیلی از چیزهایی که اینجا می‌نویسم را دوست ندارم. احساس می‌کنم خیلی دارد سیاه می‌شود. شاید از این به بعد این جا خاطره‌های قدیمی بنویسم. از فیلم‌هایی که دوست دارم بگویم. یا جک. داستان حتّی. شاید یک بار بیایم و برایتان داستان مردی را بگویم که موقع شنا در دریا کوسه دنبالش کرد و او رفت بالای درخت. چون مجبور بود. می‌فهمید؟ مجبور بود.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tesapeh.wordpress.com/590/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tesapeh.wordpress.com/590/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tesapeh.wordpress.com/590/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tesapeh.wordpress.com/590/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/tesapeh.wordpress.com/590/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/tesapeh.wordpress.com/590/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/tesapeh.wordpress.com/590/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/tesapeh.wordpress.com/590/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tesapeh.wordpress.com/590/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tesapeh.wordpress.com/590/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tesapeh.wordpress.com/590/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tesapeh.wordpress.com/590/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tesapeh.wordpress.com/590/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tesapeh.wordpress.com/590/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tesapeh.wordpress.com&amp;blog=11964086&amp;post=590&amp;subd=tesapeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tesapeh.wordpress.com/2012/02/20/%d8%b9%d9%86%d9%88%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%d8%a7%d9%8b-%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8052bee8c7560a70e2c60fdb9977c3df?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">تس آپه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>برای خاطر شلوارها</title>
		<link>http://tesapeh.wordpress.com/2012/01/03/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1-%d8%b4%d9%84%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%a7/</link>
		<comments>http://tesapeh.wordpress.com/2012/01/03/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1-%d8%b4%d9%84%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 Jan 2012 15:59:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>تس آپه</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های گاه و بیگاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tesapeh.wordpress.com/?p=581</guid>
		<description><![CDATA[خشتک شلوارهای جینم به طور بی‌رحمانه‌ای یکی پس از دیگری پاره می‌شوند. در نواحی ِ نزدیک به نقطۀ تماس دو ران. ابتدا نواحی ِ موردنظر کمرنگ می‌شود. کمرنگ‌تر و بعد نازک‌تر. البته من اغلب این دو مرحلۀ ابتدایی ِ پروسه را از دست می‌دهم، چون خیلی کم به خشتک شلوارم نگاه می‌کنم. اگر گاه و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tesapeh.wordpress.com&amp;blog=11964086&amp;post=581&amp;subd=tesapeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">خشتک شلوارهای جینم به طور بی‌رحمانه‌ای یکی پس از دیگری پاره می‌شوند. در نواحی ِ نزدیک به نقطۀ تماس دو ران. ابتدا نواحی ِ موردنظر کمرنگ می‌شود. کمرنگ‌تر و بعد نازک‌تر. البته من اغلب این دو مرحلۀ ابتدایی ِ پروسه را از دست می‌دهم، چون خیلی کم به خشتک شلوارم نگاه می‌کنم. اگر گاه و بیگاه نگاهی می‌انداختم، حتماً می‌دیدم که اتصال بین تارها و پودها دارد کم‌تر و کم‌تر می‌شود. پودها بعد از مدتی تارها را ترک می‌کنند و تنها رشته‌ای از تارها به جا می‌ماند. تارها هم نبود ِ پودها را تاب نمی‌آورند و پاره می‌شوند و در نهایت پارچه جر می‌خورد. پروسه‌اش به گمانم این طوری است، اگر خواسته باشید بدانید. پارگی البته خیلی هم بد نیست، البته اگر آنجا رخ نمی‌داد. مثلاً به جای خشتک اگر بالای جیب یا روی زانو رشته رشته می‌شد، خیلی هم قشنگ بود و بابت این پارگی‌ها باید پول اضافه هم می‌دادی برای خریدن شلوار. پارگی هم اگر در جای مناسبی باشد، قشنگ و باارزش است. مسخره نیست؟</p>
<p style="text-align:justify;">پارگی ِ خشتک امّا، نه قشنگ است و نه با ارزش. کلّاً هیچ چیز نیست. حتّی زیاد هم به چشم نمی‌آید. اگر توی جلسه یا کلاس یا مهمانی خیلی موقرانه یک پایت را روی آن یکی بیندازی و لبخند به سوی بقیه حواله کنی، خیلی مهم نیست اگر خشتکت به قاعدۀ کف دست هم پاره باشد. اما برای کسی که کون نشستن روی صندلی ندارد و ربع ِ ساعت نشده ولو می‌شود، توی صندلی‌اش فرو می‌رود و پاهایش را با حداکثر زاویۀ ممکن از هم دراز می‌کند، پارگی از ناحیۀ خشتک چندان مطلوب نیست. متاسفانه مادر طبیعت راه‌های خیلی مدنی‌ای برای فهماندن منظورش برنمی‌گزیند. خب، پارگی ِ هر از چند گاه ِ خشتک ِ شلوار، روش خیلی متمدنانه‌ای برای فهماندن ِ این موضوع که چاق شده‌ام نیست و من از همین جا به مادر طبیعت سلام می‌کنم. دیدم اگر همین طوری پیش برود به زودی هزینۀ شلوارهایم در یک ماه از هزینۀ خورد و خوراکم هم بیشتر خواهد شد، و هزینه همیشه چیزی است که پشت یک دانشجوی بدبخت را به لرزه خواهد انداخت. به غیر از استاد راهنمایش البته.</p>
<p style="text-align:justify;">شلوار پارچه‌ای، دوستی ِ دیرینه‌ای با آدمهای چاق دارد. شلوار پارچه‌ای می‌گوید چاق زیباست، و کالری شوخی ِ سنگینی است که محیط با تو کرده است. می‌گوید تو کاریت نباشد، من بار امانتت را خواهم کشید. یک راهش این است که شلوار پارچه‌ای بپوشم، هر چند هیچ وقت با آن میانۀ خوبی نداشته‌ام. چون وقتی راه می‌روم با سکه‌ها و کلیدهای توی جیبم مثل یک بُزک زنگوله پا صدا می‌دهم و حضورم را به همه اعلام می‌کنم. سر خوردن موبایل و تمایل به افقی ایستادن داخل جیب شلوار پارچه‌ای هم خود دردسر دیگری است. ضمناً کوچکترین تحرکات ِ ارادی یا غیر ارادی از پشت شلوار پارچه‌ای به وضوح قابل مشاهده و ردیابی استف که اصلاً بی‌خیال کلّاً.</p>
<p style="text-align:justify;">شلوار بگ هم البته ناجی ِ خشتک است. از آن ها که خشتکش وقتی داری راه می‌روی انگاری روی زمین کشیده می‌شود. البته من به شخصه ترجیح می‌دهم خودم خشتک شلوارم را چاک چاک کنم و پشتم کاغذ بچسبانم که خشتک حامل این کاغذ پاره است، تا این که شلوار ِ بگ ِ شش جیب ِ پلنگی بپوشم مثلاً. یعنی ترجیح می‌دهم پیژامۀ نخی ِ آبی ِ کمرنگ بپوشم بروم خیابان، تا شلوار بگی. حتّی شلوار کردی شرف دارد به شلوار بگی. چون شلوار کردی، کرد است و کردها همه شرف دارند.</p>
<p style="text-align:justify;">متاسفانه روش‌های فوق با اینکه همه عملی و شدنی‌اند، زیاد روی من ضمانت اجرایی ندارند. راه ِ دیگری که باقی می‌ماند و خیلی هم دانشجویی است، این است که برم بدوم. دانشجو با دویدن قرابت دیرینه دارد. باید بدوم. باید تمبان ِ ورزشی‌ام را از ته کمد پیدا کنم، کفش‌های ورلدکاپ ِ سیزده هزار تومانی‌ام را که از ایران آورده‌ام پایم کنم، ام‌پی‌تری پلیرم را پر از آهنگ‌های دمبل کسک کنم. و بدوم. روزها، هفته‌ها، ماه‌ها. شاید که ران‌هایم از هم فاصله بگیرند و درد ِ پارگی ِ خشتک کمی التهاب یابد. تنها گزینۀ روی میز برای یک دانشجوی بدبخت ِ بی‌پول ِ چاق ، دویدن است. دانشجوی بدبخت ِ بی‌پول ِ چاقی که در واقع وقتی دارد از دو حرف می‌زند، متاسفانه، دارد از چاقی حرف می‌زند.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tesapeh.wordpress.com/581/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tesapeh.wordpress.com/581/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tesapeh.wordpress.com/581/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tesapeh.wordpress.com/581/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/tesapeh.wordpress.com/581/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/tesapeh.wordpress.com/581/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/tesapeh.wordpress.com/581/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/tesapeh.wordpress.com/581/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tesapeh.wordpress.com/581/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tesapeh.wordpress.com/581/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tesapeh.wordpress.com/581/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tesapeh.wordpress.com/581/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tesapeh.wordpress.com/581/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tesapeh.wordpress.com/581/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tesapeh.wordpress.com&amp;blog=11964086&amp;post=581&amp;subd=tesapeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tesapeh.wordpress.com/2012/01/03/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1-%d8%b4%d9%84%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8052bee8c7560a70e2c60fdb9977c3df?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">تس آپه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>شهرام را به خاطر بسپار</title>
		<link>http://tesapeh.wordpress.com/2011/12/19/%d8%b4%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1-%d8%a8%d8%b3%d9%be%d8%a7%d8%b1/</link>
		<comments>http://tesapeh.wordpress.com/2011/12/19/%d8%b4%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1-%d8%a8%d8%b3%d9%be%d8%a7%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Dec 2011 12:46:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>تس آپه</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های گاه و بیگاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tesapeh.wordpress.com/?p=574</guid>
		<description><![CDATA[آمده‌ام بگویم مردن ِ آدم‌ها، اتفاق ساده‌ای است. با مردن یک نفر، اوضاع تغییری نمی‌کند. حتی با مردن صدها، هزارها، میلیون‌ها نفر هم اوضاع تغییر نمی‌کند. غم‌انگیز است، بله. ولی حقیقت دارد. در طول تاریخ، میلیون‌ها میلیون آدم مرده‌اند، ولی اوضاع هیچ وقت بهتر نشده است. پس بیخود شلوغش نکنید. با مردن دیکتاتورها، دنیا جای [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tesapeh.wordpress.com&amp;blog=11964086&amp;post=574&amp;subd=tesapeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">آمده‌ام بگویم مردن ِ آدم‌ها، اتفاق ساده‌ای است. با مردن یک نفر، اوضاع تغییری نمی‌کند. حتی با مردن صدها، هزارها، میلیون‌ها نفر هم اوضاع تغییر نمی‌کند. غم‌انگیز است، بله. ولی حقیقت دارد. در طول تاریخ، میلیون‌ها میلیون آدم مرده‌اند، ولی اوضاع هیچ وقت بهتر نشده است. پس بیخود شلوغش نکنید. با مردن دیکتاتورها، دنیا جای بهتری نمی‌شود. مردن رفتن نیست. دیکتاتورها باید بروند و یک نفر می‌تواند مرده، ولی هنوز نرفته، باشد. البته نگارندۀ این سطور بر این عقیده استوار است -چقدر همیشه دلم می‌خواست از این عبارت استفاده کنم- که الان حتی با رفتن دیکتاتورها هم دنیا جای بهتری نخواهد شد. دیگر رفت و آمد مردان سیاست نمی‌تواند آن قدر ها تغییری حاصل کند و من تصمیم گرفته‌ام که دیگر دست از نگرانی بردارم و شهرام شب‌پره گوش دهم. شهرام دنیا را جای قابل تحمل‌ تری کرده است. ببینید. امشب شب رقصه، غصه دیگه بسّه.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tesapeh.wordpress.com/574/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tesapeh.wordpress.com/574/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tesapeh.wordpress.com/574/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tesapeh.wordpress.com/574/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/tesapeh.wordpress.com/574/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/tesapeh.wordpress.com/574/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/tesapeh.wordpress.com/574/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/tesapeh.wordpress.com/574/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tesapeh.wordpress.com/574/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tesapeh.wordpress.com/574/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tesapeh.wordpress.com/574/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tesapeh.wordpress.com/574/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tesapeh.wordpress.com/574/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tesapeh.wordpress.com/574/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tesapeh.wordpress.com&amp;blog=11964086&amp;post=574&amp;subd=tesapeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tesapeh.wordpress.com/2011/12/19/%d8%b4%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1-%d8%a8%d8%b3%d9%be%d8%a7%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8052bee8c7560a70e2c60fdb9977c3df?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">تس آپه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>در روشنایی ِ باران، در آفتاب ِ پاک!</title>
		<link>http://tesapeh.wordpress.com/2011/11/30/%d8%af%d8%b1-%d8%b1%d9%88%d8%b4%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%90-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a2%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%90-%d9%be%d8%a7%da%a9/</link>
		<comments>http://tesapeh.wordpress.com/2011/11/30/%d8%af%d8%b1-%d8%b1%d9%88%d8%b4%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%90-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a2%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%90-%d9%be%d8%a7%da%a9/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 30 Nov 2011 12:37:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>تس آپه</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های گاه و بیگاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tesapeh.wordpress.com/?p=568</guid>
		<description><![CDATA[باد که می‌آید، دوچرخه اصلاً جلو نمی‌رود. هر چه قدر هم که محکم رکاب بزنی، هر چه قدر هم که هِی دنده را سبک‌تر کنی، جلو نمی‌رود اصلاً انگار. از عرق، خیس، از عذاب ِ جادّه، خسته می‌شوی و نمی‌رسی و فکر می‌کنی کاش می‌شد آدمی وطنش تا دسته تویش فرو نرود، حتّی اگر شاعر [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tesapeh.wordpress.com&amp;blog=11964086&amp;post=568&amp;subd=tesapeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">باد که می‌آید، دوچرخه اصلاً جلو نمی‌رود. هر چه قدر هم که محکم رکاب بزنی، هر چه قدر هم که هِی دنده را سبک‌تر کنی، جلو نمی‌رود اصلاً انگار. از عرق، خیس، از عذاب ِ جادّه، خسته می‌شوی و نمی‌رسی و فکر می‌کنی کاش می‌شد آدمی وطنش تا دسته تویش فرو نرود، حتّی اگر شاعر خواسته باشد وطنش را همچون بنفشه‌ها با خودش ببرد. البته شاعر این را چهل سال پیش گفته. چهل سال پیش، شاید وطن ِ آدم، یک همچین جای خوبی بوده، که آدم دلش می‌خواست هِی همه جا با خودش ببردش و به همه نشانش بدهد و بگوید بچّه‌ها! وطن. وطن! بچّه‌ها. اما الان واقعاً بهتر است آدم وطنش را در پستوی خانه‌اش نهان کند و صدایش را در نیاورد. واقعاً بهتر است. آدم اعصابش راحت‌تر است. و مزد گورکن، و بهای آزادی، اینها هم کشک است به زعم من. باید جانت را دو دستی بچسبی و چهار چشمی مواظب باشی. چون ممکن است داخل محوطه دانشگاه، اتوبوس از رویت رد بشود و، همچون بنفشه‌ها، بمیری. به همین سادگی. اگر وطنت در تو فرو نرفته بود، می‌توانستی بگویی به من چه و به بقالی ِ سر کوچه بروی و برای خودت جک دانیلز بخری و خاطرات الکل گندم و تکدانۀ آلبالو را فراموش کنی. اگر میهن سیّارت، در جعبه‌های کوچک چوبی، را روی شانه‌هایت نداشتی، می‌توانستی شانه بالا بیندازی و به روی خودت نیاوری که آنجا یک عدّه، در حالی که امسال سال دو هزار و یازده میلادی بود، از در و دیوار سفارت یک کشور بالا رفتند و شیشه‌ها را شکستند، عکس ملکه را از دیوار کندند، مدارک یک سری آدم بدبخت را آوردند ریختند وسط خیابان، پرچم انگلیس را از جا در آوردند و به جایش پرچم سبز و سفید و سرخ رنگ خودمان که هم نشان از صلح دارد هم ز جنگ، را کاشتند. که چی؟ واقعاً که چی؟ عایدی ِ شان چه بود؟ چرا من انقدر منطق اینها نمی‌فهمم؟ البته، نیروی انتظامی ِ مهربان هم در صحنه حاضر بود که آنها را به بیرون هدایت کرد و با ماشین از روی آنها رد نشد. توضیحش سخت است. می‌دانید؟ واقعاً سخت است، برای آنها که از بیرون، از بالا، دارند نگاه می‌کنند توضیح بدهی که ما با هم فرق داریم. نمی‌توانی یقۀ تک تک آدم‌ها را بگیری و مجابشان کنی که ما مثل هم نیستیم. آنهایی که در عکس‌ها، در فیلم‌ها می‌بینند، ما نیستیم، آنها هستند و ما آنها نیستیم. مگر آدم دیگر چه قدر کشش دارد؟ از یک جایی به بعد دیگر پاره می‌شوی. کم می‌آوری. می‌خزی توی آخرین سنگرت که داریوش گفته سکوت است و هی تأسف می‌خوری برای خودت و وطنت و آنهایی که هنوز جنگ برایشان ارزش است و هنوز فکر می‌کنند باید ریشه‌های انقلابشان را با خون مردم آبیاری کنند. اگر وطنت در تو فرو نرفته بود، شـــــاید که فراموش می‌کردی. می‌رسیدی. شـــــاید.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tesapeh.wordpress.com/568/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tesapeh.wordpress.com/568/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tesapeh.wordpress.com/568/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tesapeh.wordpress.com/568/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/tesapeh.wordpress.com/568/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/tesapeh.wordpress.com/568/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/tesapeh.wordpress.com/568/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/tesapeh.wordpress.com/568/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tesapeh.wordpress.com/568/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tesapeh.wordpress.com/568/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tesapeh.wordpress.com/568/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tesapeh.wordpress.com/568/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tesapeh.wordpress.com/568/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tesapeh.wordpress.com/568/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tesapeh.wordpress.com&amp;blog=11964086&amp;post=568&amp;subd=tesapeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tesapeh.wordpress.com/2011/11/30/%d8%af%d8%b1-%d8%b1%d9%88%d8%b4%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%90-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a2%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%90-%d9%be%d8%a7%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8052bee8c7560a70e2c60fdb9977c3df?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">تس آپه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>این روزها: تنفس در هوای بی‌چگونگی</title>
		<link>http://tesapeh.wordpress.com/2011/11/10/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7-%d8%aa%d9%86%d9%81%d8%b3-%d8%af%d8%b1-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%da%86%da%af%d9%88%d9%86%da%af%db%8c/</link>
		<comments>http://tesapeh.wordpress.com/2011/11/10/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7-%d8%aa%d9%86%d9%81%d8%b3-%d8%af%d8%b1-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%da%86%da%af%d9%88%d9%86%da%af%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 10 Nov 2011 10:04:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>تس آپه</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های گاه و بیگاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tesapeh.wordpress.com/?p=561</guid>
		<description><![CDATA[روزهایم در نهایت بی‌اتفاقی اند. خودم را از خبرها دور کرده‌ام. دیگر سایت‌ها را نمی‌خوانم. تلویزیون نگاه نمی‌کنم. اعصابش را ندارم. می‌دانید؟ خبرها امّا، مخصوصاً اگر بد باشند، خودشان را هر طور شده به من می‌رسانند. خبرهای بد پشتکار عجیبی برای رساندن خودشان به آدم‌هایی که دیگر خبر نمی‌خوانند، دارند. اینجا همه از من می‌پرسند [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tesapeh.wordpress.com&amp;blog=11964086&amp;post=561&amp;subd=tesapeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">روزهایم در نهایت بی‌اتفاقی اند. خودم را از خبرها دور کرده‌ام. دیگر سایت‌ها را نمی‌خوانم. تلویزیون نگاه نمی‌کنم. اعصابش را ندارم. می‌دانید؟ خبرها امّا، مخصوصاً اگر بد باشند، خودشان را هر طور شده به من می‌رسانند. خبرهای بد پشتکار عجیبی برای رساندن خودشان به آدم‌هایی که دیگر خبر نمی‌خوانند، دارند. اینجا همه از من می‌پرسند آیا آمریکا و اسرائیل می‌خواهند به ایران حمله کنند؟ و این که نظر من چیست؟ چون که لابد من فارغ‌التحصیل مطالعات استراتژیک در امور خاورمیانه از دانشگاه ییل هستم. من چه می‌دانم؟ بروید سی ان ان بینید. بی بی سی ببینید. روزنامه‌های کوفتی‌تان را بخوانید. بروید اصلاً از یک آمریکایی بپرسید. یا از یک اسرائیلی. ما که نمی‌خواهیم حمله کنیم. آنها می‌خواهند. آنها می‌گویند. من از صحبت راجع به نفت، دیکتاتور، ایران، جمبش &#8211; همین جوری که نوشتم درست است، قذافی و این چیزها خسته‌ام. از من راجع به چیزهای دیگر بپرسید. چیزهای سطحی. سبک. خوب. چرا هیچ کس از من راجع به شیث و نصرتی نپرسید؟ آن هم خبرش به سی ان ان و یاهو و این ها رسیده بود. چرا هیچ کس نظرم را نپرسید. من حرف‌ها داشتم راجع به این موضوع. می‌توانستم ساعت‌ها حرف بزنم و جک بگویم و بخندم و اختلاس را فراموش کنم. از آکادمی گوگوش بپرسید مثلاً. از شرکت کنندۀ مورد علاقه‌ام بپرسید، که شهرزاد است، که متاسفانه صدایش زیاد خوب نیست، ولی برای ماندن در آکادمی به رای شما احتیاج دارد و شماره‌اش ۰۰۴۴۱۳۱۵۱۰۱۶۲۲ است. از این چیزها بپرسید. چیزهای سطحی. سبک. خوب.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">این روزها کون نشستن روی صندلی را ندارم. البته کون در اینجا بیشتر یک مفهوم غیر فیزیکی است که باید به حال و حوصله تاویل شود. فیزیکی‌اش را، حالا گفتن ندارد، ولی دارم. ترجیحم البته به افقی بودن است. ولی اگر نشد ترجیح می‌دهم بایستم یا راه بروم. صندلی انگار که کونم را پس می‌زند. می‌گوید بلند شو، برو. کجا بروم؟ کونم منطقی است. من طرف کونم را می‌گیرم. صندلی نمی‌فهمد. کجا بروم؟ برو خودت را لا به لای آدم‌ها، لا به لای صحبت‌هایشان فرو کن. مگر بقیه چه کار می‌کنند؟ همه دارند خودشان را فرو می‌کنند لا به لای این و آن. حرف‌هایشان را فرو می‌کنند لا به لای حرف‌های بقیه. زندگی‌هایشان را فرو می‌کنند لا به لای زندگی‌های بقیه. تا کی از صبح تا شب پشت کامپیوتر، پشت لپ‌تاپ؟ تا کجا؟ لئون گفت و گوی صندلی و کونم را قطع می‌کند. لئون استادم است. می‌گوید میتینگ. لئون عاشق جلسه است. جلسه با من. چون مثل بز سرم را پائین می‌اندازم و هر چه گفت می‌گویم بله. من خودم هم اگر یکی بود که هر چه می‌گفتم سرش را مثل بز می‌انداخت پائین و می‌گفت باشه، هر روز باهاش جلسه می‌گذاشتم. آدم اصلاً ارضاء می‌شود. می‌دانید؟ هر چند این جلسه‌ها هیچ وقت به هیچ نتیجه‌ای نرسیده، اما لئون همچنان مؤمنانه جلسه می‌گذارد و حرف می‌زند و حرف می‌زند. در اغلب موارد احساس می‌کنم چکیده حرف‌هایش با تقریب بسیار خوبی می‌شود: بَـــــععععععع. گهی که خورده‌ام را نمی‌توانم جمع کنم. پروژه‌ام پیش نمی‌رود، چون حال کار کردن رویش را ندارم. و چون حال کار کردن رویش را ندارم، پروژه‌ام پیش نمی‌رود. و من داخل این حلقه گیر کرده‌ام، و مشت می‌کوبم بر در، پنجه می‌سابم بر پنجره‌ها، تا مگر لئون نجاتم دهد. که دری برایم باز کند. که من نورانی بشوم. ماتیلدا بشوم. کتاب که باز می‌کنم، حرف‌ها، کلمه‌ها، فرمول‌ها از جلو چشمم در می‌روند. مسخره‌ام می‌کنند. می‌گویند سنّت به سنّ خر رسیده، هنوز داری درس می‌خوانی؟ کتاب‌ها و جزوه‌ها بی‌رحمند. هِی به روی آدم می‌آورند.</p>
<p style="text-align:justify;">بعد از جلسه باید چای بخورم. چای خوردن سرگرمی این روزهای من است. هیچ کار دیگری نمی‌کنم. به هیچ چیز فکر نمی‌کنم. فقط می‌نشینم و چای می‌خورم. حتّی به افقی که دیگر خیلی پیش رویم نیست، هم نگاه نمی‌کنم. به لیوان چای نگاه می‌کنم، که پر از لکّه است و من نمی‌شورمش. و بعد هِی می‌روم مستراح، که طبیعی است. ببینید. چای. مستراح. طبیعی است. مستراح‌های اینجا را دوست دارم. چون بو نمی‌دهند و آدم می‌تواند هر چه قدر می‌خواهد تویشان بنشیند، بدون اینکه پاهایش درد بگیرد و زانوهایشش ذق ذق کند. یا حتی زغ زغ. این روزها روزهایم در چند کلمه خلاصه می‌شوند: آفیس. مستراح. چایی. جلسه. این لا به لا گاهی کارهایی متفرقه هم می‌کنم. گاهی. این روزها، روزهایم در نهایت بی اتفاقی‌اند. بی اتفاقی ِ روزهای آدم حتّی اگر هم نوشتنی باشد، زیاد خواندنی نیست. من ولی نوشتم. می‌نویسم. از منی که در حال فرارم. توی این پائیز بد، فکر بهارم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tesapeh.wordpress.com/561/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tesapeh.wordpress.com/561/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tesapeh.wordpress.com/561/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tesapeh.wordpress.com/561/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/tesapeh.wordpress.com/561/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/tesapeh.wordpress.com/561/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/tesapeh.wordpress.com/561/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/tesapeh.wordpress.com/561/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tesapeh.wordpress.com/561/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tesapeh.wordpress.com/561/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tesapeh.wordpress.com/561/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tesapeh.wordpress.com/561/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tesapeh.wordpress.com/561/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tesapeh.wordpress.com/561/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tesapeh.wordpress.com&amp;blog=11964086&amp;post=561&amp;subd=tesapeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tesapeh.wordpress.com/2011/11/10/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7-%d8%aa%d9%86%d9%81%d8%b3-%d8%af%d8%b1-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%da%86%da%af%d9%88%d9%86%da%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8052bee8c7560a70e2c60fdb9977c3df?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">تس آپه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>قصه‌هایی که درد می‌‌کنند</title>
		<link>http://tesapeh.wordpress.com/2011/10/12/%d9%82%d8%b5%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%af%d8%b1%d8%af-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%e2%80%8c%da%a9%d9%86%d9%86%d8%af/</link>
		<comments>http://tesapeh.wordpress.com/2011/10/12/%d9%82%d8%b5%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%af%d8%b1%d8%af-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%e2%80%8c%da%a9%d9%86%d9%86%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 12 Oct 2011 09:05:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>تس آپه</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های گاه و بیگاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tesapeh.wordpress.com/?p=555</guid>
		<description><![CDATA[شیشه بخار گرفته بود. اتاق گرم بود. سروان پرسید این سی‌دی چیه؟ گفتم مِن این بلَک. گفت هاع؟ گفتم مردان سیاه‌پوش. چند وقت پیش هم تلویزیون نشونش داد. به سرباز گفت راست می‌گه؟ سرباز گفت آره نشون داد. پرسید از تلویزیون ضبط کردی یعنی؟ می‌زنیم تو دستگاه، اگه دروغ گفته باشی پدرت رو در میاریم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tesapeh.wordpress.com&amp;blog=11964086&amp;post=555&amp;subd=tesapeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">شیشه بخار گرفته بود. اتاق گرم بود. سروان پرسید این سی‌دی چیه؟ گفتم مِن این بلَک. گفت هاع؟ گفتم مردان سیاه‌پوش. چند وقت پیش هم تلویزیون نشونش داد. به سرباز گفت راست می‌گه؟ سرباز گفت آره نشون داد. پرسید از تلویزیون ضبط کردی یعنی؟ می‌زنیم تو دستگاه، اگه دروغ گفته باشی پدرت رو در میاریم ها. گفتم نه به خدا. دروغ نگفتم. مردان سیاه‌پوشه. از تلویزیون هم پخش شد واقعاً. منتها این اون تلویزیونی ئه نیست. یعنی این سی‌دی کاملشه. گفت هاع. یعنی پس صحنه داره؟ گفتم جناب سروان، آخه مردان سیاه‌پوش صحنه‌اش کجا بود؟ به خدا سریال امام علی بیشتر از این صحنه داره. سرباز خندید. سروان گفت خفه شو. سرباز خنده‌اش را خورد. هر چند سروان با من بود و من خفه شدم. سروان فاتحانه گفت حمل سی‌دی مبتذل هم که به جرماتون اضافه شد و گفت که گم بشوم بروم بیرون پیش بقیه رفقایم. گم شدم. رفتم بیرون. بیرون سرد بود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">عطر آدم را به گذشته پرت می‌کند. آهنگ آدم را به گذشته پرت می‌کند. غربت هم آدم را به گذشته پرت می‌کند، بدون عطر و آهنگ.  یعنی همین جوری برای خودت نشسته‌ای توی آفیس، توی اتوبوس، توی جلسه، توی قطار. همین جوری داری برای خودت هرهر و کرکر می‌کنی. بعد یه هو می‌بینی توی گذشته‌ای. آدمی که افقی نداشته باشد که بهش نگاه کند، خودش را می‌سپرد به گذشته. هِی می‌رود قصه‌هایش را دوباره برای خودش تعریف می‌کند. قصه‌های تلخش یکی یکی شیرین می‌شوند. خوشش می‌آید و ادامه می‌دهد، و این یک واقعیت است. واقعیت امّا تلخ است چونان کون یک خیار.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">قاضی گفت دست‌افشانی، عربده‌کشی و مزاحمت برای شهروندان. هاع؟ اون هم در حالت غیر طبیعی. هاع؟ خواستم بگویم کدام حالت غیرطبیعی؟ ما که هِی گفتیم ما را بفرستید تست الکل؟ چرا نکردید؟ چرا بی‌خود دو شب ما را در بازداشتگاه نگه داشتید؟ خواستم بگویم کدام عربده کشی؟ یکی داشت می‌خواند. صدایش هم خوب بود تازه. جای شما خالی. کدام شهروند؟ ساعت دوازده شب، زمستونِ سرد، کنار ساحل دریا، شهروند کجا بود؟ ما بودیم و خودمان. توی سر سگ می‌زدی بیرون نمی‌آمد توی آن سرما و ما در واقع خر بودیم که آمدیم. خواستم بگویم اصلاً مأمورهای شما خودشان آن وقت شب آن جا چه کار می‌کردند؟ اصلا چرا یک هو حمله کردند به ما؟ مگر قاچاقچی گرفته بودند؟ اما نگفتم. فرامرز گفته بود هیچی نگوئید. فرامرز بلدِ ما بود. می‌گفت اگر دفاع کنید از خودتان قاضی لج می‌کند و دوباره می‌فرستدتان بازداشتگاه. به بهانه تحقیقات بیشتر. و ما قبلش دو شب بازداشت بودیم و نمی‌خواستیم دوباره برویم بازداشتگاه. گفته بود همین امروز کلکش را بکنید. گفته بود هر چه قاضی گفت بگوئید بله، پشیمانیم و تقاضای بخشش داریم. گفته بود احتمالاً شلاق می‌دهد که نمی‍‌زنند. به جایش پول می‌دهیم. گفتم پشیمانم. عصبانی امّا بی‌حوصله بودم. پدرم از قاضی تشکر کرد. از پدرم بدم آمد. فرامرز گفت دیدید. تمام شد رفت. راحت. از فرامرز بدم آمد. آن سال هوا خیلی سرد بود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">شیشه با نفسم بخار گرفته. قطار تند می‌رود. سرم را از شیشه پنجره بر می‌دارم. چرا نمی‌رسم. جزوه‌هایم توی دستم هستند. از امتحان متنفرم. بروم بگویم چه. امتحان؟ موهایم دارد سفید می‌شود. افقم درد می‌کند. قطار مرا می‌فهمد. نمی‌رسد. به جزوه‌ام نگاه می‌کنم. تمرکزم زورش نمی‌رسد ولی. بیچاره. خیالم دوباره می‌رود پی درخت نارنگی یافای حیاط خانه‌مان و من هم می‌روم. یک قصّه دیگر و کلاغ‌ها هیچ وقت به خانه‌شان نمی‌رسند، بس که کون دریده‌اند.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tesapeh.wordpress.com/555/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tesapeh.wordpress.com/555/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tesapeh.wordpress.com/555/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tesapeh.wordpress.com/555/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/tesapeh.wordpress.com/555/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/tesapeh.wordpress.com/555/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/tesapeh.wordpress.com/555/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/tesapeh.wordpress.com/555/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tesapeh.wordpress.com/555/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tesapeh.wordpress.com/555/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tesapeh.wordpress.com/555/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tesapeh.wordpress.com/555/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tesapeh.wordpress.com/555/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tesapeh.wordpress.com/555/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tesapeh.wordpress.com&amp;blog=11964086&amp;post=555&amp;subd=tesapeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tesapeh.wordpress.com/2011/10/12/%d9%82%d8%b5%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%af%d8%b1%d8%af-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%e2%80%8c%da%a9%d9%86%d9%86%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8052bee8c7560a70e2c60fdb9977c3df?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">تس آپه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آنک قصّابانیم</title>
		<link>http://tesapeh.wordpress.com/2011/09/21/%d8%a2%d9%86%da%a9-%d9%82%d8%b5%d9%91%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c%d9%85/</link>
		<comments>http://tesapeh.wordpress.com/2011/09/21/%d8%a2%d9%86%da%a9-%d9%82%d8%b5%d9%91%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 21 Sep 2011 22:04:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>تس آپه</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های گاه و بیگاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tesapeh.wordpress.com/?p=549</guid>
		<description><![CDATA[احتمالاً چهار صبح از خواب بیدار می‌شود. صبحانه می‌خورد. جلوی آینه می‌رود و دستی هم لابد به سر و رویش می‌کشد. لباس می‌پوشد. ماشین / موتورش را روشن می‌کند. شاید هم اصلاً ماشین / موتور ندارد. آن وقت صبح، تاکسی زیاد نیست. هست؟ شاید هم به آژانس زنگ می‌زند و درخواست ماشین می‌کند. کجا تشریف [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tesapeh.wordpress.com&amp;blog=11964086&amp;post=549&amp;subd=tesapeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">احتمالاً چهار صبح از خواب بیدار می‌شود. صبحانه می‌خورد. جلوی آینه می‌رود و دستی هم لابد به سر و رویش می‌کشد. لباس می‌پوشد. ماشین / موتورش را روشن می‌کند. شاید هم اصلاً ماشین / موتور ندارد. آن وقت صبح، تاکسی زیاد نیست. هست؟ شاید هم به آژانس زنگ می‌زند و درخواست ماشین می‌کند. کجا تشریف می‌برید قربان؟ گلشهر، خیابان پونه غربی. بله. بفرمائید. در راه هِی خمیازه می‌کشد. خواب‌آلود است. آخر چهار صبح خیلی زود است. ببینید. چهار صبح. زود است. دیدید؟ چند بار به ساعتش نگاه می‌کند. انگار کن که نگران است دیر برسد و دیر می‌رسد. غلغله‌ است. خیلی‌ها قبل از او آنجا بودند. آمده بودند تا زودتر جا بگیرند برای دیدن نمایش اعدام. ده هزار نفر، پانزده هزار نفر احتمالا زودتر از او بیدار شده‌اند. شاید بعضی‌شان حتی برای اوّلین بار. چرا که نه؟ مگر نمی‌شود آدم برای دیدن مرگ یک نفر صبح ِ زود از خواب بیدار شود؟ ده هزار نفر، پانزده هزار نفر صبحانه خورده و نخورده، زودتر از او راه افتاده‌اند و همراه نانواها و کلّه‌پزها و رفتگرها روانه خیابان‌ها شدند و به سختی خودشان را به خیابان پونه غربی رسانده‌اند. برای دیدن کشته شدن ِ کشندۀ پهلوان محبوبشان. پهلوان. پهلوان. پهلوان زنده را، مرده را. دو ایکس لارج. سه ایکس لارج. در طرح ها و رنگ های مختلف. عشق است این مردم، این خاک را. این خاک پهلوان خیز. ملّت غیور. هسته‌ای. تخمی. نجیب. نجیـــــب. اسب. آن ده هزار نفر. پانزده هزار نفر. که بعد از آن نمایش صبحگاهی می‌روند تا روز خود را شروع کنند. چه قـــــدر من آن‌ها را نمی‌فهمم. چه قـــــدر آن‌ها مرا نمی‌فهمند. چرا این صداها از من بیرون نمی‌کشند؟ چرا هر چه می‌نویسمشان، توی کلّه‌ام می‌مانند؟ چرا هر چه دورتر می‌شوم، وطن بیشتر در من فرو می‌رود. و چه قدر هِی همه چیز بدتر می‌شود و هر کس می‌گوید امید، دروغ می‌گوید. مثّ سگ. امید، روح آدم را به گا می‌دهد. امید به روز بهتری که هیچ وقت نمی‌آید. ناامیدی بهتر است. من ناامیدم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tesapeh.wordpress.com/549/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tesapeh.wordpress.com/549/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tesapeh.wordpress.com/549/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tesapeh.wordpress.com/549/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/tesapeh.wordpress.com/549/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/tesapeh.wordpress.com/549/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/tesapeh.wordpress.com/549/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/tesapeh.wordpress.com/549/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tesapeh.wordpress.com/549/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tesapeh.wordpress.com/549/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tesapeh.wordpress.com/549/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tesapeh.wordpress.com/549/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tesapeh.wordpress.com/549/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tesapeh.wordpress.com/549/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tesapeh.wordpress.com&amp;blog=11964086&amp;post=549&amp;subd=tesapeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tesapeh.wordpress.com/2011/09/21/%d8%a2%d9%86%da%a9-%d9%82%d8%b5%d9%91%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8052bee8c7560a70e2c60fdb9977c3df?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">تس آپه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>داستان عبرت‌انگیز وبلاگ‌نویسی که آن قدر هِی ازش کنده شد، تا این که یک روز باد آمد و او را با خود برد.</title>
		<link>http://tesapeh.wordpress.com/2011/08/29/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%a8%d8%b1%d8%aa%e2%80%8c%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c%d8%b2-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af%e2%80%8c%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a2%d9%86/</link>
		<comments>http://tesapeh.wordpress.com/2011/08/29/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%a8%d8%b1%d8%aa%e2%80%8c%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c%d8%b2-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af%e2%80%8c%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a2%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Aug 2011 15:43:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>تس آپه</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های گاه و بیگاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tesapeh.wordpress.com/?p=536</guid>
		<description><![CDATA[باید می‌گفتم نه. همین جوری. با صدای بلند حتّی. می‌گفتم نه، و بعد در را پشت سرم می‌کوبیدم و می‌آمدم بیرون. حتّی ایده‌آلش این بود که اوّل یک تف هم می‌انداختم و بعد در را پشت سرم می‌کوبیدم و می‌آمدم بیرون. چه حرف‌ها. این‌ها که گفتم بخورد توی سرم اصلاً. گفتم بله. پرسید می‌توانی این [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tesapeh.wordpress.com&amp;blog=11964086&amp;post=536&amp;subd=tesapeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">باید می‌گفتم نه. همین جوری. با صدای بلند حتّی. می‌گفتم نه، و بعد در را پشت سرم می‌کوبیدم و می‌آمدم بیرون. حتّی ایده‌آلش این بود که اوّل یک تف هم می‌انداختم و بعد در را پشت سرم می‌کوبیدم و می‌آمدم بیرون. چه حرف‌ها. این‌ها که گفتم بخورد توی سرم اصلاً. گفتم بله. پرسید می‌توانی این کار را انجام بدهی؟ یعنی نزد توی سرم که انجام بده. درخواست کرد. به صورت خیلی متمدّنانه.  آن قدر که بهش عادت نداشتم. معمولاً پای زور در میان است. برده‌داری هنوز در خیلی از دانشگاه‌ها منسوخ نشده. خیلی مربوط به کارم نبود. مثل یک پروژۀ فرعی بود. می‌توانستم بگویم نه. حالا استادم هست که باشد. اما گفتم بله. لبخند پهنی زدم و گفتم. لبخند پهن، خیلی ابلهانه است. خودم می‌دانم این جور موقع‌ها قیافه‌ام چه طور می‌شود. فقط نمی‌دانم چرا طرف، وقتی با این حجم از بلاهت در لبخندم رو به رو شد، نگفت بی‌خیال. یعنی اگر خودم بودم و کسی چنین لبخند ِ پهن ِ ابلهانه‌ای می‌زد، می‌گفتم ای وای، می‌خوای تو اصلاً بی‌خیال شو کلّاً با این حالت. گفتم می‌توانم. نمی‌توانستم. نمی‌توانم. واقعاً دیگر قابلیت کش آمدن ندارم. هر چه داشتم دیگر رو کردم. ریختم وسط. بیشتر از این دیگر نمی‌توانم. پاره می‌شوم. کِشش ندارم. آدم کِشش‌اش که تمام می‌شود، پاره می‌شود. مثل کِش در واقع. چرا نه گفتن بلد نیستم. چرا کسی یادم نداد. اصلاً یاد گرفتنی است؟ همیشه سر دو راهی بله و نه، گفتم بله، حتّی اگر دلم با نه بود. سر دو راهی‌ها آدم فقط خودش است، تنها. همیشه گفتم بله. در طرح‌ها و رنگ‌های مختلف. از روی مرام. از روی رو در وایسی. از روی حماقت. آدم اگر دلش با نه باشد و بگوید بله، هر بار یک تیکّه ازش کنده می‌شود و می‌رود دنبال نه. به صورت خیلی &#8220;اسلایدینگ دُرز&#8221; گونه‌ای. آن تیکّه می‌گوید نه، و خیلی خوشحال می‌رود دنبال زندگی‌اش، افق‌اش. آدمی که هِی ازش کنده بشود، زود تمام می‌شود. کم می‌آورد.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tesapeh.wordpress.com/536/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tesapeh.wordpress.com/536/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tesapeh.wordpress.com/536/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tesapeh.wordpress.com/536/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/tesapeh.wordpress.com/536/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/tesapeh.wordpress.com/536/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/tesapeh.wordpress.com/536/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/tesapeh.wordpress.com/536/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tesapeh.wordpress.com/536/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tesapeh.wordpress.com/536/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tesapeh.wordpress.com/536/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tesapeh.wordpress.com/536/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tesapeh.wordpress.com/536/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tesapeh.wordpress.com/536/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tesapeh.wordpress.com&amp;blog=11964086&amp;post=536&amp;subd=tesapeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tesapeh.wordpress.com/2011/08/29/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%a8%d8%b1%d8%aa%e2%80%8c%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c%d8%b2-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af%e2%80%8c%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a2%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8052bee8c7560a70e2c60fdb9977c3df?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">تس آپه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>گريه كن نداری، وگرنه خودت مصيبتی</title>
		<link>http://tesapeh.wordpress.com/2011/08/23/%da%af%d8%b1%d9%8a%d9%87-%d9%83%d9%86-%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%8c-%d9%88%da%af%d8%b1%d9%86%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%aa-%d9%85%d8%b5%d9%8a%d8%a8%d8%aa%db%8c/</link>
		<comments>http://tesapeh.wordpress.com/2011/08/23/%da%af%d8%b1%d9%8a%d9%87-%d9%83%d9%86-%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%8c-%d9%88%da%af%d8%b1%d9%86%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%aa-%d9%85%d8%b5%d9%8a%d8%a8%d8%aa%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Aug 2011 14:34:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>تس آپه</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های گاه و بیگاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tesapeh.wordpress.com/?p=530</guid>
		<description><![CDATA[قذافی رفت. رفت؟ اصلاً این بابا هیچ چیزش شبیه آدم نیست که. یه هو می‌بینی نرفت. پسرش را هم گفتند گرفتند. گرفتند؟ فرداش آمد به ریش همه خندید و رفت پیش بابایش. و من اصلاً نمی‌خواهم راجع به قذافی حرف بزنم، چون آدم نیست. الان همه دارند حرف می‌زنند. الان همه دارند می‌گویند لیبی تونس [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tesapeh.wordpress.com&amp;blog=11964086&amp;post=530&amp;subd=tesapeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">قذافی رفت. رفت؟ اصلاً این بابا هیچ چیزش شبیه آدم نیست که. یه هو می‌بینی نرفت. پسرش را هم گفتند گرفتند. گرفتند؟ فرداش آمد به ریش همه خندید و رفت پیش بابایش. و من اصلاً نمی‌خواهم راجع به قذافی حرف بزنم، چون آدم نیست. الان همه دارند حرف می‌زنند. الان همه دارند می‌گویند لیبی تونس ما نتونستیم، و حتی به قافیه‌ش هم فکر نمی‌کنند. الان همه دارند بهار آزادی را به مردم با غیرت لیبی تبریک می‌گویند، و ناتو هم البته این وسط پشم است. این‌ها همه بیمارند. این‌هایی که حرف می‌زنند و بهار آزادی بقیه را می‌کوبند توی سر هم و با تونس و نتونس کلمه‌ها و ترکیب‌های تازه می‌سازند. همه‌شان بیمارند. خوب هم نمی‌شوند. رد کرده‌اند دیگر. در واقع همه رد کرده‌ایم. اوضاع روز به روز دارد بدتر می‌شود. لطفاً آدم‌های الکی امیدوار نباشید. آدم‌های &#8220;به امید روزی که&#8221; نباشید. امید، چشم آدم را کور می‌کند. آدم نمی‌بیند که همه چیز هِی دارد بدتر می‌شود. روضه نمی‌خوانم. همه چیز دارد بدتر می‌شود. ببینید خودتان. به افق‌تان نگاه کنید. دیدید؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">دارم با سرعت صد و بیست چیز بر ساعت خنگ می‌شوم. واحد خنگ شدن نمی‌دانم چیست. صد و بیست زیاد است ولی. از بچّگی همیشه صد و بیست زیاد بود. از همان موقع که ما لادای سفید داشتیم، و مادربزرگمان می‌آمد می‌نشست توی ماشین ما و می‌گفت هشتاد گلستان، صد بیمارستان، صد و بیست قبرستان. استواری عجیبی در گفتن این جمله داشت. هیچ وقت یادش نمی‌رفت. به پدرم می‌گفت که راننده بود. هشتاد کنایه از یواش بود، یواش یعنی پنجاه، شصت مثلاً. پدرم هم همین عقیده را داشت. برای همین ما همه عمر دیر رسیدیم. همه جا دیر می‌رسیدیم. به مهمانی‌ها. به قرارها. به همه چیز. عوضش همه چیز گلستان بود و مادربزرگ راضی بود و هِی دعا می‌خواند و هِی فوت می‌کرد به ما بچه‌ها که روی صندلی عقب نشسته بودیم و ماشین‌ها را نگاه می‌کردیم که از ما سبقت می‌گرفتند. دوچرخه‌ها هم گاهی از ما سبقت می‌گرفتند. حتّی یک بار یک عابر پیاده که دستش را توی جیبش گذاشته بود و سوت می‌زد، سلانه سلانه از ما سبقت گرفت و ما همه دو نقطه دی شدیم و به دوربین نگاه کردیم. می‌گفتم. صد و بیست زیاد است و دارم با سرعت صد و بیست چیز بر ساعت خنگ می‌شوم.  کلمات دارند یکی یکی از ذهنم پاک می‌شوند. فرمول‌ها را دارم فراموش می‌کنم. اسم فیلم‌ها، آهنگ‌ها. به صورتِ &#8220;اترنال سان شاین آو د اسپات‌لِس مایند&#8221; واری خاطراتم هم دارند از ذهنم پاک می‌شوند. هِی عکس‌ها را نگاه می‌کنم می‌گویم ئه، من کِی این‌ها را گرفته‌ام.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">پریروز رفتم به یک دختره گفتم آی پرُتکت یو. باید می‌گفتم آی ساپُرت یو. هِی توی ذهنم دنبال این کلمه گشته بودم. ولی پیداش نکردم. بعد دختره با چشمان وق زده به من نگاه می‌کرد، که منظورم چیست؟ در واقع ریدم، و بهترین عکس‌العمل ترک کردن صحنه بود. ترک کردن صحنه، یکی از بهترین عکس‌العمل‌ها است. این جا لیبیایی نداریم. خدا را شکر. چون مصری داشتیم. و هِی از جلو آدم رد می‌شدند. آدم‌هایی که بهار آزادی‌شان مبارک شده است، نباید هِی از جلو آدم رد بشوند. نباید هِی روزای آفتابی رو به روی آدم بیارن. چون آدم دلش گرفته. باید آدم رو با تنهایی‌هاش تنها بذارن.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tesapeh.wordpress.com/530/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tesapeh.wordpress.com/530/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tesapeh.wordpress.com/530/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tesapeh.wordpress.com/530/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/tesapeh.wordpress.com/530/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/tesapeh.wordpress.com/530/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/tesapeh.wordpress.com/530/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/tesapeh.wordpress.com/530/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tesapeh.wordpress.com/530/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tesapeh.wordpress.com/530/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tesapeh.wordpress.com/530/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tesapeh.wordpress.com/530/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tesapeh.wordpress.com/530/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tesapeh.wordpress.com/530/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tesapeh.wordpress.com&amp;blog=11964086&amp;post=530&amp;subd=tesapeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tesapeh.wordpress.com/2011/08/23/%da%af%d8%b1%d9%8a%d9%87-%d9%83%d9%86-%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%8c-%d9%88%da%af%d8%b1%d9%86%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%aa-%d9%85%d8%b5%d9%8a%d8%a8%d8%aa%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8052bee8c7560a70e2c60fdb9977c3df?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">تس آپه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>چیزهایی هست که نمی‌دانی</title>
		<link>http://tesapeh.wordpress.com/2011/08/15/%da%86%db%8c%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%87%d8%b3%d8%aa-%da%a9%d9%87-%d9%86%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c/</link>
		<comments>http://tesapeh.wordpress.com/2011/08/15/%da%86%db%8c%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%87%d8%b3%d8%aa-%da%a9%d9%87-%d9%86%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 15 Aug 2011 16:54:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>تس آپه</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های گاه و بیگاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tesapeh.wordpress.com/?p=526</guid>
		<description><![CDATA[هم‌اتاقی‌ام درسش تمام شده است. یک ماه دیگر دفاع می‌کند. از سه ماه پیش هم کار پیدا کرده و قرارداد بسته بود. یعنی اگر خودم اینجا نبودم و این چیزها را نمی‌دیدم، برایم راحت‌تر بود افسانه توشیشان را باور کنم تا این را. این که قبل یا حتی بلافاصله بعد از تمام شدن درست قرارداد [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tesapeh.wordpress.com&amp;blog=11964086&amp;post=526&amp;subd=tesapeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">هم‌اتاقی‌ام درسش تمام شده است. یک ماه دیگر دفاع می‌کند. از سه ماه پیش هم کار پیدا کرده و قرارداد بسته بود. یعنی اگر خودم اینجا نبودم و این چیزها را نمی‌دیدم، برایم راحت‌تر بود افسانه توشیشان را باور کنم تا این را. این که قبل یا حتی بلافاصله بعد از تمام شدن درست قرارداد ببندی و مثل آدم بروی سر کار، برای ما نوادگان کوروش کبیر، چیزی در حد افسانه است. بدبختی‌های ما تازه بعد از دانشگاه شروع می‌شود. سربازی، بیکاری. برای فرار از اینها می‌رویم ارشد می‌خوانیم. بعد چی در انتظار ماست؟ سربازی، بیکاری. پس می‌رویم دکتری می‌خوانیم. بعد چه چیزی در انتظار ماست؟ سربازی، بیکاری؟ نه خیر، بلکه سربازی، بیکاری، اعصاب خراب و کلّه کچل. یعنی آدم، لیسانس ِ مودار باشد، بهتر است تا دکتر ِ کچل. دکتر ِ کچل ِ چاق باز بدتر است. دکتر ِ کچل ِ چاق ِ بی‌اعصاب، بسی بدتر. در واقع این نظر من است، و نظر من برای خودم محترم است. من خودم یکی از دوستانم در ایران دکتری می‌خواند و سال آخر است و کچل شده است و اعصابش خراب است و شب‌ها خواب ِ روش ِ المان محدود می‌بیند. یعنی بدین صورت که روش ِ المان محدود ، نمود فیزیکی پیدا می‌کند و در هیبت یک نفر شب‌ها به خواب او می‌رود و تهدیدش می‌کند. خوب معلوم است همچین آدمی دیگر خوب نمی‌شود. بعد با این حالش لابد می‌خواهد برود در یک دانشگاهی (یحتمل آزاد) استاد بشود و بزند انتقام کابوس‌های شبانه‌اش را از یک مشت دانشجوی بدبخت ِ بی‌افق بگیرد. البته من خودم هم خواب پروژه می‌بینم، ولی دیگر نه آن جوری. یک بار خواب دیدم که جلوی کامپیوترم نشسته‌ام و کُدهایم جواب نمی‌دهند. بعد من همان جوری نشستم و به صفحه مانیتورم نگاه کردم و نگاه کردم و نگاه کردم و نگاه کردم، تا بیدار شدم. در واقع خیلی خواب رئالیستی‌ای دیدم. چون در واقعیت هم، وقتی کُدهایم کار نمی‌کنند، در نهایت بدبختی و فلک‌زدگی می‌نشینم جلوی کامپیوتر و بهش نگاه می‌کنم. مثلاً که چی؟ کُد دلش به حالم بسوزد و درست شود؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">تا کمتر از یک سال دیگر درسم تمام می‌شود. اینجا همه از من می‌پرسند برنامه‌ام چیست؟ یک چیزی در جوابشان می‌گویم. جاست فُر د سِیک آو کانورسِیشِن. چیزهایی هست که آنها نمی‌دانند. بعد از خودم می‌پرسم واقعاً برنامه‌ام چیست؟ هیچی. هیچ برنامه‌ای ندارم. ساده‌اش می‌شود این که نمی‌دانم در آینده می‌خواهم چه کاره بشوم؟ و اینکه حتی کجا چه کاره بشوم؟ چون من نوادۀ مذکّر ِ کوروش کبیرم، و هر کجا هستم باشم، سربازی مال من است. پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین؟! یعنی ریدم توی کلّه‌ات سهراب. من از خانوادۀ محترم سپهری معذرت می‌خواهم، ولی دوست دارم بدانم این سهرابشان کجا زندگی می‌کرد؟ واقعاً توی ایران؟ بعد این همه بدبختی و درد مردم را نمی‌دید؟ پس چرا مثلاً شاملو می‌دید؟ کار ِ ما این است که در افسون ِ گل سرخ شناور باشیم؟! فاق ِ کوتاه آفت ِ لگن است واقعاً.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">باری، چیزی که باعث می‌شود آدم به عدالت خدا شک کند، نه قحطی‌زدگان سومالی‌اند و نه آوارگان فلسطینی و نه خیلی بدبختی‌های دیگر دنیا. بلکه این است که آدم در ایران به دنیا بیاید و تازه سربازی هم برود؟ چرا هلندی‌ها سربازی نمی‌روند؟ چرا فقط ما باید مرد بشویم؟ چرا؟ چرا ها زیادند. همیشه بوده‌اند. کسی که خانه پدر بازنشسته‌اش را گذاشته وثیقه خروج از کشور، تا درس بخواند، در واقع نباید به فکر برنامۀ خاصی باشد. بیشتر منطقی است که به فکر بدبختی‌هایش باشد. به این که سنّ‌اش به سنّ ِ خر رسیده و باید همچنان دستش جلوی پدرش دراز باشد. به این که باید به فکر جور کردن پول وثیقه باشد که بگذارد جای خانه، اگر نخواست برگردد، لااقل بانک خانه‌شان را نگیرد. به این که تازه این تمام ماجرا نیست. چون اگر بعد از تمام شدن درسش برنگردد، دیگر نباید برگردد. چون اگر برگردد، می‌گیرندش و می‌فرستند سربازی، حتّی اگر سنّش به سنّ ِ خر رسیده باشد، و کچل شده باشد و اعصابش خراب شده باشد. و تازه پول ِ به هزار بدبختی جور شده را هم پس نمی‌دهند. و به این که مهم نیست آدم کجا باشد، سرنوشتش همچنان به جایی پنج هزار کیلومتر آن طرف‌تر گرۀ کور خورده است. و این خیلی غم‌انگیز است. ما هر کجا که برویم، دردهایمان را هم بغل می‌کنیم و با خودمان می‌بریم. راه گریزی نیست. جبر جغرافیایی بدجوری در ما فرو رفته است. چاره‌ای شاید باشد. نمی‌دانم. امّا سفر نیست چارۀ این درد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tesapeh.wordpress.com/526/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tesapeh.wordpress.com/526/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tesapeh.wordpress.com/526/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tesapeh.wordpress.com/526/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/tesapeh.wordpress.com/526/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/tesapeh.wordpress.com/526/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/tesapeh.wordpress.com/526/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/tesapeh.wordpress.com/526/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tesapeh.wordpress.com/526/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tesapeh.wordpress.com/526/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tesapeh.wordpress.com/526/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tesapeh.wordpress.com/526/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tesapeh.wordpress.com/526/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tesapeh.wordpress.com/526/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tesapeh.wordpress.com&amp;blog=11964086&amp;post=526&amp;subd=tesapeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tesapeh.wordpress.com/2011/08/15/%da%86%db%8c%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%87%d8%b3%d8%aa-%da%a9%d9%87-%d9%86%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8052bee8c7560a70e2c60fdb9977c3df?s=96&#38;d=&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">تس آپه</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
