شیشه بخار گرفته بود. اتاق گرم بود. سروان پرسید این سیدی چیه؟ گفتم مِن این بلَک. گفت هاع؟ گفتم مردان سیاهپوش. چند وقت پیش هم تلویزیون نشونش داد. به سرباز گفت راست میگه؟ سرباز گفت آره نشون داد. پرسید از تلویزیون ضبط کردی یعنی؟ میزنیم تو دستگاه، اگه دروغ گفته باشی پدرت رو در میاریم ها. گفتم نه به خدا. دروغ نگفتم. مردان سیاهپوشه. از تلویزیون هم پخش شد واقعاً. منتها این اون تلویزیونی ئه نیست. یعنی این سیدی کاملشه. گفت هاع. یعنی پس صحنه داره؟ گفتم جناب سروان، آخه مردان سیاهپوش صحنهاش کجا بود؟ به خدا سریال امام علی بیشتر از این صحنه داره. سرباز خندید. سروان گفت خفه شو. سرباز خندهاش را خورد. هر چند سروان با من بود و من خفه شدم. سروان فاتحانه گفت حمل سیدی مبتذل هم که به جرماتون اضافه شد و گفت که گم بشوم بروم بیرون پیش بقیه رفقایم. گم شدم. رفتم بیرون. بیرون سرد بود.
عطر آدم را به گذشته پرت میکند. آهنگ آدم را به گذشته پرت میکند. غربت هم آدم را به گذشته پرت میکند، بدون عطر و آهنگ. یعنی همین جوری برای خودت نشستهای توی آفیس، توی اتوبوس، توی جلسه، توی قطار. همین جوری داری برای خودت هرهر و کرکر میکنی. بعد یه هو میبینی توی گذشتهای. آدمی که افقی نداشته باشد که بهش نگاه کند، خودش را میسپرد به گذشته. هِی میرود قصههایش را دوباره برای خودش تعریف میکند. قصههای تلخش یکی یکی شیرین میشوند. خوشش میآید و ادامه میدهد، و این یک واقعیت است. واقعیت امّا تلخ است چونان کون یک خیار.
قاضی گفت دستافشانی، عربدهکشی و مزاحمت برای شهروندان. هاع؟ اون هم در حالت غیر طبیعی. هاع؟ خواستم بگویم کدام حالت غیرطبیعی؟ ما که هِی گفتیم ما را بفرستید تست الکل؟ چرا نکردید؟ چرا بیخود دو شب ما را در بازداشتگاه نگه داشتید؟ خواستم بگویم کدام عربده کشی؟ یکی داشت میخواند. صدایش هم خوب بود تازه. جای شما خالی. کدام شهروند؟ ساعت دوازده شب، زمستونِ سرد، کنار ساحل دریا، شهروند کجا بود؟ ما بودیم و خودمان. توی سر سگ میزدی بیرون نمیآمد توی آن سرما و ما در واقع خر بودیم که آمدیم. خواستم بگویم اصلاً مأمورهای شما خودشان آن وقت شب آن جا چه کار میکردند؟ اصلا چرا یک هو حمله کردند به ما؟ مگر قاچاقچی گرفته بودند؟ اما نگفتم. فرامرز گفته بود هیچی نگوئید. فرامرز بلدِ ما بود. میگفت اگر دفاع کنید از خودتان قاضی لج میکند و دوباره میفرستدتان بازداشتگاه. به بهانه تحقیقات بیشتر. و ما قبلش دو شب بازداشت بودیم و نمیخواستیم دوباره برویم بازداشتگاه. گفته بود همین امروز کلکش را بکنید. گفته بود هر چه قاضی گفت بگوئید بله، پشیمانیم و تقاضای بخشش داریم. گفته بود احتمالاً شلاق میدهد که نمیزنند. به جایش پول میدهیم. گفتم پشیمانم. عصبانی امّا بیحوصله بودم. پدرم از قاضی تشکر کرد. از پدرم بدم آمد. فرامرز گفت دیدید. تمام شد رفت. راحت. از فرامرز بدم آمد. آن سال هوا خیلی سرد بود.
شیشه با نفسم بخار گرفته. قطار تند میرود. سرم را از شیشه پنجره بر میدارم. چرا نمیرسم. جزوههایم توی دستم هستند. از امتحان متنفرم. بروم بگویم چه. امتحان؟ موهایم دارد سفید میشود. افقم درد میکند. قطار مرا میفهمد. نمیرسد. به جزوهام نگاه میکنم. تمرکزم زورش نمیرسد ولی. بیچاره. خیالم دوباره میرود پی درخت نارنگی یافای حیاط خانهمان و من هم میروم. یک قصّه دیگر و کلاغها هیچ وقت به خانهشان نمیرسند، بس که کون دریدهاند.
آدمی که افقی نداشته باشد که بهش نگاه کند، خودش را میسپرد به گذشته. هِی میرود قصههایش را دوباره برای خودش تعریف میکند. قصههای تلخش یکی یکی شیرین میشوند. خوشش میآید و ادامه میدهد، و این یک واقعیت است. واقعیت امّا تلخ است
…………………….
(((
ادمیم که افق ندارم
اتفاقا من از فرامرز خوشم اومد، از پدرت هم خوشم آمد. من طرفدار رفتار منافقانه، همراه با تقیه در اینجور موقعیت ها هستم. مواقعی که حقوق ات دارد پایمال می شود ولی هیچ قدرتی در دست تو نیست و مقاومت کردن اوضاع را وخیم تر می کند.
این اخر هفته اومد و خبری از شما نشد که نشد. با خودم گفتم یحتمل سر درس و مشقی . خوب شد که جیره ی این هفته رو دادی بهمون . بسیارم عالی.
سلام. لذتي كه توي خوندن صفحه وبلاگ است توي گودر نيست.
چطوري دوست عزيزم تس آپه جان؟
چه عنوان معركه اي انتخاب كردي.
«آدمی که افقی نداشته باشد که بهش نگاه کند، خودش را میسپرد به گذشته. هِی میرود قصههایش را دوباره برای خودش تعریف میکند. قصههای تلخش یکی یکی شیرین میشوند. خوشش میآید و ادامه میدهد، و این یک واقعیت است.»
چقدر عالی می نویسید. من هم دقیقا این روزها همین مشکل رو دارم و تعجب میکردم که چرا هی قصه های قدیمی برای خودم تعریف می کنم. چقدر راست گفتی! خودت یک پا پائولو کوئیلویی انگار!
عالی بود کلی کیف کردم دستت درد نکند