شیشه بخار گرفته بود. اتاق گرم بود. سروان پرسید این سیدی چیه؟ گفتم مِن این بلَک. گفت هاع؟ گفتم مردان سیاهپوش. چند وقت پیش هم تلویزیون نشونش داد. به سرباز گفت راست میگه؟ سرباز گفت آره نشون داد. پرسید از تلویزیون ضبط کردی یعنی؟ میزنیم تو دستگاه، اگه دروغ گفته باشی پدرت رو در میاریم [...]
بایگانیِ اکتبر 2011
قصههایی که درد میکنند
ارسالشده در نوشته های گاه و بیگاه در اکتبر 12, 2011 | 6 دیدگاه »